📗 نقشههایی برای گمشدن
👤ربکا سولنیت
📝خلاصه جستار۴: «آبی دوردست»
📑 صفحات: (۷۴ _۹۱)
در ادامهی جستارِ «آبی دوردست» سولنیت از اسارت و دگردیسی به «تغییر» و «گذار» میرسد؛ تغییراتی انسان را از «خودِ کهنه» به «خودی ناشناخته» بدل میکند و در این مسیر، رنجی همانند رنجِ شفیره تا پروانهشدن را تحمل میکند. او با اشاره به دگردیسیِ فرهنگی، از کسانی سخن میگوید که برایِ زیستن، باید بارها پوستاندازی کنند و درون فرهنگِ دیگری، «خود» را از نو بسازند. این بخش از کتاب، با داستانی از قبیلهای بومی و کودکی به نامِ «توماس جفرسون میفیلد» آغاز میشود؛ کودکی که در دههی ۱۹۴۰ از تگزاس به کالیفرنیا مهاجرت کرده بود و پس از مرگِ مادرش، به قبیلهی «چوپنامنی بوکتس» سپرده شد و ده سال در میانِ آنها بزرگ شد. در این گذار است که «دیگری» بهجای دشمنبودن، جایگزینِ مادریِ ازدسترفته میشود. جالب است که این مورد در تضادِ آشکار با روایتهایِ خشونتآمیزِ اسارت در ادبیاتِ کلاسیک قرار میگیرد. از دیدگاه #سولنیت گمشدن در فرهنگِ دیگری، گاه میتواند به معنایِ یافتنِ خانهای تازه باشد که «دیگری» را به «خودی» تبدیل میکند و هویتهای مختلف، در سایهی همزیستی، کمرنگ و نفوذپذیر میگردند. او سپس، از مفهومِ «پورگی» در زیستشناسیِ حشرات سخن میگوید؛ مرحلهای که موجود، میانِ دو پوستاندازی، در نوسان میانِ دوردستها و نزدیکیهاست. او این واژه را به نمادی برایِ تغییراتِ تدریجیِ زندگیِ انسان بدل میکند که اغلب بیآنکه مناسک، آنها را نشاندار کنند رخ میدهند و در سکوت، «خودِ» کهنه را به «خودی» نوین بدل میسازند. این پورگیها، چه در مهاجرت، چه در دگردیسیِ روانی یادآورِ این حقیقتاند که تغییر، اغلب فاجعهبار است زیرا در آستانهی هر تحولی، خشونت و شکستی نهفته است که پیششرطِ هر تولدیاند. سولنیت معتقد است زیستن در «میانِ» دو وضعیت، اگرچه آکنده از دلهره و سردرگمی است، اما دقیقاً در همین فاصلهی پرنوسان است که امکانِ دگرگونیِ اصیل را شکل میدهد.
او از «باغِ پروانهها» میگوید و با دقتی شاعرانه، فرایند دگردیسی را به تصویر میکشد: بالهایشان جمعوچروک بود، مثل چترهایِ نجلپیچیدهشده؛ و برخی، برایِ همیشه، در همان شفیرهی نیمهباز، گرفتار میمانند. او از خشونتِ دگردیسی میگوید: بیرونآمدن از گذشته باید یکجا و دفعی باشد. این دگردیسی، که برایِ پروانهها، مرگ و تولدی همزمان است، در زندگیِ انسانها نیز با رنج همراه است؛ چرا که باید از «خود»ی که بودند، دست بشویند و «خود»ی تازه، در پوستی دیگر، بسازند. سولنیت بیآنکه به سادهسازیِ این رنجِ تغییر بپردازد، آن را بخشی جداییناپذیر از هر تحولی میداند و به رسمیت میشناسد.
سولنیت در اواخر این بخش به اسارت و دگردیسیِ روانی بازمیگردد و از کسانی میگوید که برایِ زنده ماندن یا رضایت، تصمیم میگیرند خودشان را از نو بسازند و به دوردستها سفر کنند. او نام این تحول را «دگردیسیِ فرهنگی» میگذارد و آن را به زوال «خودِ» کهنه تشبیه میکند که چون پوستِ کندهشدهی مار، بر جای میماند و «خودِ» تازه، در رنجی بیصدا متولد میشود. سولنیت این پورگیهایِ زندگی را همان لحظاتِ میانِ دو تغییر به حساب میآورد که «خود»ی تازه، در پوستی دیگر، در حالِ شکلگیری است و این نقصِ سفر زندگی نیست بلکه خودِ مقصدی است که هیچگاه بر هیچ نقشهای ترسیم نشده اما در پسِ هر دگردیسی، به انتظارِ ما نشسته است.
#نقشههایی_برای_گمشدن
#ربکا_سولنیت
خلاصه: #آبیدوردست۴
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13179
Post #13180
508