📗نقشههایی برای گمشدن
👤ربکا سولینت
📝خلاصه جستار دوم:«آبی دوردست»
📑 صفحات(۵۳_۴۲)
دومین جستارِ کتاب، با عنوانِ «آبی دوردست» شاید شاعرانهترین و ژرفترین بخشِ این مجموعه باشد. سولنیت مفهومِ #آبی_دوریها را مفهومی از حسرت، تنهایی، فقدان و رسیدنِ ناپذیر میداند. این رنگ، در افقِ دیدِ انسان، در دورترین نقطهای که چشم میبیند پدیدار میشود و هرگز به چنگ نمیآید و همین دستنیافتنیبودنش بهگفتهی #سولنیت «رنگِ یک حس» است؛ رنگِ تنهایی و رنگِ حسرت، رنگِ «آنجایی» که از اینجا پیداست، اما هیچوقت نمیتوانی به آن برسی.
خواننده در سیرِ جنبههای گوناگونِ این رنگ از «دریاچهی بزرگ نمک» در بیابانهایِ آمریکا تا زمینِ بیمقیاس، دور و نزدیک را در هم میآمیزد و خود را در گمشدنِ زمان تجربه میکند. با پایِ پیاده به سویِ جزیرهای دور حرکت میکند، اما هرگز به آن نمیرسد؛ زیرا، بهقولِ سولینت «برخی چیزها را تا زمانی داریم که گم بمانند و بعضی چیزها، تا زمانی که دورند، گم نمیشوند». این پارادوکسی است که اندیشهی سولنیت را در این جستار شکل میدهد: آنچه را که هرگز نمیتوان بهچنگ آورد، شاید بههماندلیل، هرگز نمیتوان از دست داد.
نویسنده سپس، با نگاهی به تاریخِ هنر، از نقاشانِ رنسانس و «آبیِ دوریها» در تابلوهایشان سخن میگوید. او از داوینچی یاد میکند که برایِ نشاندادنِ «فاصله»، رنگِ اشیا را به سمتِ آبی متمایل میکرد و از «سیانوتایپها» میگوید؛ همان عکسهایِ آبیِ قرنِ نوزدهم که جهانی را به تصویر میکشیدند که در آن، همهچیز از پلها و آدمها تا سیبها به رنگِ دریاچهها درمیآمد. این رنگ، در اعصارِ گوناگون، نقاشان و شاعران را مجذوب خود کرده است، زیرا نمادِ «آنجایی» است که هرگز به آن نمیرسی؛ فاصلهای که خود به موضوعی برایِ هنر و اندیشه تبدیل میشود.
در ادامه، سولنیت از خاطرهی شخصیِ خود میگوید؛ بلوزی آبی که در کودکی پوشیده و سالها بعد، در صندوقچهای کهنه، دوباره آن را مییابد. این بلوز، که زمانی نزدیک و آشنا بود، اکنون در اندازهای کودکانه، او را با فاصلهای باورنکردنی میانِ «خودِ گذشته» و «خودِ اکنون» روبرو میکند. او مینویسد: «درست همانطور که وقتی بلوزم را دستم گرفتم دیگر همان چیزی نبود که در خاطراتم درونش بودم و به لباسی تبدیل شد که کودک نوپا و ناآشنایی در عکس پوشیده». #سولینت بلوز را به نمادِ «فاصلهی زمانی» و «حسرتِ ازدسترفتن» تبدیل میکند؛ همانطور که «آبیِ دوریها» نمادِ «فاصلهی مکانی» و «حسرتِ رسیدنِ ناپذیر» شدند؛ هر دو، یادآوریهاییاند از آنچه بوده و دیگر نیست، یا آنچه هست و هرگز نخواهد بود.
در پایانِ این جستار، نویسنده با یاریِ گرفتن از «سیمون وی» عارفِ فرانسوی، عشق را «فضایی» میداند که فاصلهی میانِ دوست را پر میکند و به آن رنگ میبخشد. و از شاعر «رابرت هس» نقل میکند که «حسرت» را «رنگِ آبیِ دوریها» مینامد تا خواننده را به این پرسشی مهم برساند که: آیا میتوان «حسرت» را بهعنوانِ «حسی مستقل» پاس داشت و از آن، بهجایِ رنج، زیباییِ نابِ دریافت؟ پاسخِ سولنیت در سراسرِ این جستار پخش شده است: «چیزی همیشه در دوردست است» و این فاصله، زیباییِ هستی است. او مینویسد: «نوری که به ما نمیرسد، نوری که کل مسیر را نمیپیماید و نوری که گم میشود، زیبایی جهان را به ما عرضه میکند؛ همان جهانی که بیشترش به رنگ آبی است». از نظر او خودِ گمشدنِ نور در مسیرِ دوری، بخشی از زیباییِ جهان میشود و «آبیِ دوریها» نمادی میشود برای هستی در ژرفترین و دستنیافتنیترین وجهِ آن.
#نقشههاییبرایگمشدن
#ربکا_سولنیت
#خلاصهیجستاردوم
#آبی_دوردست
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13171
Post #13172
664