📗سیذارتا
👤هرمان هسه
📝خلاصه داستان
سیذارتتا، شاهکارِ هرمان هسه، داستانِ بلندِ جستوجویِ مردی است که از تمامِ راههایِ پیموده شدهیِ قدیسان و فیلسوفان عبور میکند تا در نهایت دریابد که حقیقت در «تجربهیِ زیستن» نهفته است نه پیشفرضهای آموزشی و فکری. سیذارتا، برهمنزادهایست که با وجودِ بهرهمندی از خردِ کهن و احترامِ همگان، در درونِ خویش احساسِ تشنگی میکند؛ تشنگیای که هیچکتاب و سرودِ مقدسی سیرابش نمیکند. او در مییابد که «دانستن» با «بودن» تفاوت دارد و برایِ یافتنِ خود باید از سدِ آموزگاران بگذرد.
سفرِ سیذارتا با عصیانی آرام آغاز میشود. او و دوستِ وفادارش، گوویندا، خانه را ترک میکنند تا به جمعِ زاهدانِ «سامانا» بپیوندند. سیذارتا در این سیرِ نفیِ خویشتن، گرسنگیکشیدن، ریاضت و سکوت را تجربه میکند. اما پس از مدتی درمییابد که ریاضت، تنها فرار از خود است و نه شناختِ خود. او هنگامی که با بودا دیدار میکند، با وجودِ ستایشِ مقامِ والایِ او، راهش را جدا میکند؛ چرا که ایمان دارد حقیقتِ اصیل، قابل انتقال از طریق آموزش نیست. بودا میتواند مسیرِ بیداریِ خود را بگوید، اما نمیتواند «تجربهیِ بیداری» را به دیگری انتقال دهد. او حالا خود را به آغوشِ جهانِ مادی پرتاب میکند؛ به شهر میرود، در کامِ لذتهایِ کامالا (معشوقه) و بازیهایِ تاجریِ کاماسوامی غرق میشود. این سالهایِ غوطهوری در «سامسارا» (چرخهیِ مادیِ هستی). او باید طعمِ ثروت، شهوت و بطالت را بچشد تا بتواند از آنها فراتر رود. روزی میرسد که او، خسته و فرسوده از این زندگیِ تهی و در آستانهیِ خودکشی کنارِ رودخانه میایستد. اما صدایِ «اُم» صدایِ ابدیِ هستی، او را به زندگی بازمیگرداند.
بخشِ پایانیِ زندگیِ #سیذارتا کنارِ رودخانه با واسودِوا، پیرِ کشتیبان، رقم میخورد و رودخانه به آموزگارِ اصلیِ او بدل میشود و میفهمد که زمان، توهمی بیش نیست؛ گذشته، حال و آینده در رودخانه همزمان جاریاند. رود به او میآموزد که هیچچیز در جهان جدا از دیگری نیست و هر قطرهای از آب، هر سنگ و هر انسانی، پارهای از یک «کلِ مقدس» است. آزمونِ نهاییِ او، رنجِ عشقِ پدرانه به پسرش است؛ پسری که راهِ گریز را برمیگزیند، درست همانگونه که خودِ سیذارتا روزگاری پدرش را رها کرده بود. این رنج، آخرین زنجیرهایِ غرورِ معنویِ او را میگسلد و او را به یگانگیِ مطلق میرساند. وقتی گوویندا که تمامِ عمر به دنبالِ آموزگاری گشته، در کنارِ رود سیذارتا را میبیند، در چهرهیِ دوستِ پیرِ خود، درخششِ تمامِ بوداها را مشاهده میکند. سیذارتا نه با کلمات، با «لبخندی» که تمامِ شادیها و دردهایِ جهان را در خود داشت به او نشان داد که حقیقت، «پذیرشِ بیقیدِ هستی» و عشق ورزیدن به جریانِ حیات در همین لحظهیِ اکنون است. اکنون سیذارتا به مقصد رسیده است: نه به مکانی خاص که به «بودنِ»ِ خالص.
#سیذارتا
#هرمانهسه
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12948
Post #12949
582