#معرفی_کتاب۴
ادامه بررسی کتاب
#فلسفه_تنهایی
خلاصه #فصل_هشتم ( آخرین فصل کتاب )
#احساس_تنهایی_و_مسئولیت
همیشه میگویند زمان همه چیز را عوض میکند ، امّا عملاً خود ما هستیم که باید همه چیز را عوض کنیم .#اندی_وارهول
" احساسِ تنهایی و شرم "
چرا احساس تنهایی این همه دردناک است ؟ احساس تنهایی به ما میگوید چقدر ما در طرح کلی ترِ جهان ناچیز هستیم .
تنهایی نوعی شکست اساسی در زندگی است ، زیرا به معنای ناتوانی از برقرار کردن رابطه لازم با یک یا چند نفر است .
افراد تنها ارج و قربی را که باید یا دست کم به اندازه ای که خودشان توقع دارند از دیگران دریافت نمیکنند .بنابر این به نظر می آید که تنهایی چیزی است که از بیرون به فرد تحمیل میشود.
اما میان کسی که از نظر اجتماعی انزوا گزیده و کسی که از نظر اجتماعی طرد شده تفاوتی جدی وجود دارد.
"تنهایی ، احساس تعلّق و معنای زندگی "
احساس تنهایی مزمن و انزوای اجتماعی تحمیلی ربط مستقیمی به احساس بی معنایی در زندگی دارند. این بدان معناست که احساس تعلق برای احساس معنا در زندگی امری اساسی است .
اما باید به این نکته توجه کرد که نیاز افراد به احساس تعلق یکسان و برابر نیست ، یعنی این نیاز در عده ای بیشتر و در عده ای کمتر است .
در بهروزیِ ذهنی یا خوشبختی ( نویسنده معتقد است معادل ساختن این دو واژه اشتباه است ) روابط بین شخصی تاثیری بسیار بیشتر از پول و سلامتی دارد .
با این همه ، حقیقت این است که ما همگی بلا استثنا نیازمند دیگران هستیم .یکی از عوامل اصلی در نیاز به دیگران نیاز به نیازمندی دیگران به خود ما است .
در اینجا به "من" از نظر هگل می رسیم که از "من" بیچاره ای میگوید که نه می تواند از تنهایی و رفتن به لاک خود چشم بپوشد و نه خودش،را از دست این سر در گریبانی انتزاعی رها کند ."
"احساس مسئولیت در قبال احساساتمان"
بر اساس پدیدار شناسی احساس تنهایی ، ظاهرا تنهایی از بیرون به ما تحمیل می شود.
اگر تقصیر به گردن محیط است باید علاج و تصحیح این وضع هم به عهده ی محیط باشد .
اما ما باید همگی مسئولیت احساسات خودمان را به عهده بگیریم .
ارسطو می گوید ما خودمان ، خودمان را می آفرینیم و به همین وجه می توان گفت هر شخصی مسئول تنهایی خویش است چون الگوی رفتاری را برگزیده است که به این تنهایی دامن می زند .
شِکوه از تنهایی شِکوه از دردی است که ناشی از ارضا نشدن یکی از نیازهای اساسی انسان است .اما این نیاز تا حدودی هم محصول توقعات خود شخص است .
شاید خصیصه هایی در ما هست که به احساس تنهایی ما دامن می زند ، نظیر داشتن توقعی بیش از اندازه از رابطه ی واقعی ، یا بی اعتمادی بیش از اندازه ،یا خودشیفتگی زیاده از حد ، یا نگاه افراطی به خودمان و دیگران در موقعیتهای اجتماعی.
به هر صورت آدمهای تنها احساسشان این است که تنهایی از بیرون به آنها تحمیل شده است ولی این ایده شاخص خوبی برای علت های احساس تنهایی نیست .
ما در فکر خودمان ، خودمان را به گونه ای درک و احساس میکنیم که هیچ شخص دیگری نمیتواند آن درک و احساس را نسبت به ما داشتهباشد . احساس تنهایی هم از همین قسم است این احساس چیزی نیست که در غیاب افراد دیگر رخ دهد بلکه در حضور دیگرانی رخ می دهد که آدم احساس می کند با آنها بسیار فاصله دارد .
بنابراین نیاز ما به پیوند با دیگرانی است که میتوان گفت افکار و احساسات ما را درک میکنند .آنها واقعا ما را می شناسند.برای این منظور باید افراد با هم صمیمی باشند.
"این تنهایی ، تنهایی خود ما هست "
"دی اچ لارنس " گفته است ، زندگی انسان چنان است که هر چیزی در آن ، حتی فردیت ما وابسته به رابطه با دیگران است "
دیگران تا آنجایی می توانند متوجه تنهایی ما شوند که ما خودمان آن را به نمایش می گذاریم .
اگر یاد بگیریم به خودمان متکی باشیم به نحوی که دیگر وابسته تایید دیگران نباشیم می توانیم از شدت احساس تنهایی مان بکاهیم و در عین حال باید یاد بگیریم که با دیگران ارتباط برقرار کنیم و خودمان را به روی آنان بگشائیم .
اما با این همه احساس تنهایی گهگاه سر برخواهد آورد که باید مسئولیتش را بپذیریم زیرا هرچه باشد " این تنهایی ، تنهایی خودِ ماست ."
*پایان *
Post #129
577