📗لهیب سوزان، سربلند، آتش فروزان
👤جان اشتاینبک
📝تحلیل شخصیتها
پیشدرآمد: آزمایشگاهی به نام صحنه.
«لهیب سوزان» را باید آزمایشگاهی وجودی دانست. اشتاینبک با تمهیدی غریب (تغییر صحنه از سیرک به مزرعه و سپس به کشتی، بیآنکه شخصیتها یا دیالوگها تغییر کنند) ما را وادار میکند تا ذات تراژدی را بدون لباس و مکان، در عریانترین شکلش ببینیم. گویی او سه بار یک زخم واحد را، در سه نور متفاوت، برابر چشمانمان میشکافد تا بپرسد: آیا رنج انسان به زمینهاش وابسته است، یا آن را با خود، همچون سایهای، همهجا میکشد؟ پاسخ کتاب، بیتردید دومی است. در این جهانِ فشرده و سوزان، سه شخصیت اصلی چون سه نت در یک آکورد ناهماهنگ، ترانهٔ تلخِ عشق، مالکیت و هراس از فناپذیری را میخوانند.
شخصیتها: سه ضلع یک مثلث ملتهب:
جو سول: مردی که میخواهد از مرگ کلاهبرداری کند!
جو سول، قهرمان تراژیک داستان، مردی است که در آستانهٔ پیری، با شبحِ «تمامشدن» دستوپنجه نرم میکند. او در ظاهر، مردی مهربان، مسئولیتپذیر و حتی فداکار است اما در باطن، ترس از فناپذیری چنان روحش را میفرساید که حاضر است همسرش را به آغوش مردی دیگر بفرستد، فقط برای آنکه «خونش» ادامه یابد. این تصمیم، که خودش آن را «قربانی» مینامد، در حقیقت چیزی نیست جز تلاشی مذبوحانه برای کلاهبرداری از مرگ: اگر نمیتواند خودش جاودانه شود، لااقل نامش بر فرزندی بماند.
اشتاینبک، البته جو را نه هیولا که انسانی عمیقاً شکننده ترسیم میکند. تراژدی جو در این نیست که عقیم است؛ در این است که «ادامهیافتن» را فقط در بیولوژی میبیند. او نمیتواند بپذیرد که پدرانگی، مانند عشق، انتخابی است نه ژنتیکی. حسادتی که در پردهٔ سوم زبانه میکشد هم نه از عشق به مردخای، که از وحشتِ دزدیدهشدنِ تنها راهِ باقیماندهاش برای «بودن» سرچشمه میگیرد. جو، نمونهٔ کامل انسانی است که آنچه را میخواهد داشته باشد، نابود میکند، چون داشتن را فقط در قالب مالکیت میفهمد.
مردخای: زنی که از «قربانی» به «فاعل» بدل میشود.
مردخای، همسر جوان جو، در آغاز داستان زنی منفعل به نظر میرسد؛ زنی وفادار که تن به طرح شوهرش میدهد، بیآنکه کاملاً بداند در چه ماجرایی وارد شده است. اما درخشش شخصیتپردازی اشتاینبک در این جاست که مردخای بهتدریج از یک «ابژهٔ مبادله» (میان دو مرد) به «سوژهٔ آگاه» بدل میشود. او کسی است که در پردهٔ پایانی، حقیقت را هم به جو و هم به خودش اعلام میکند: بچه، مال هیچکس نیست. مردخای، برخلاف جو، پدرانگی را در عشق و پذیرش میبیند نه خون. او نمایندهٔ نوعی از زنانگی است که در آثار اشتاینبک کمتر دیده میشود: زنی که هم وفادار است و هم مستقل؛ هم عاشق است و هم قادر به بیان حقیقت. او #لهیبسوزان دیگری است در این کتاب: آتشی که نمیسوزانَد، بلکه روشن میکند.
ویکتور: مهرهای که روح پیدا کرده.
ویکتور، جوان سالم و نیرومند، در نگاه اول ابزاری در خدمت طرح جو به نظر میرسد: یک «فراهمکنندهٔ بیولوژیک» که قرار است کاری را انجام دهد که جو از آن ناتوان است. اما #اشتاینبک به ویکتور نیز عمق میبخشد. او اغواگر نیست، مردی است با حسننیت که بهتدریج درمییابد در بازیِ ترسهای وجودیِ مردی دیگر گرفتار شده است. موقعیت ویکتور، تراژدیِ «مهره بودن» است: انسانی که بیآنکه بخواهد، به عاملی در نمایشِ دیگری بدل شده است. در پردهٔ پایانی، سکوت و سرگشتگیاش، فریاد خاموش کسی است که تازه فهمیده نقشش را دیگری نوشته بوده است.
#لهیبسوزان #سربلند #آتشفروزان
#جان_اشتاین_بک
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12742?single
Post #12744
552