📗به خدای ناشناخته
👤جان اشتاینبک
📝خلاصه داستان
رمان با تصمیمی سرنوشتساز آغاز میشود: جوزف وین، کشاورز جوان ساکن ورمونت، احساس میکند زمینِ پدری دیگر تابِ نگاهداشتن او و برادرانش را ندارد. این حسِ غریب و ندای درونی او را به سوی غرب میراند؛ به کالیفرنیا، سرزمین موعودی که در رؤیاهایش چون زنی بارور و دستنخورده جلوه میکند. پدر پیرش، جان وین، که تجسم پدرسالاری و پیوند با خاکِ اجدادی است، پیش از رفتن جوزف او را برکت میدهد و اعتراف میکند که خود نیز روزگاری رؤیای رفتن داشته است. این برکت، مانند عهدی نانوشته، جوزف را تا پایان عمر همراهی میکند.
جوزف در درهای سرسبز به نام نوئسترا سنیورا (بانوی ما) سکنی میگزیند؛ زمینی حاصلخیز که گویی روح طبیعت در آن میتپد. او کلبهای میسازد و سپس برادرانش، توماس، برتن و راما را نیز فرا میخواند تا در مالکیت و آبادانی این بهشت زمینی شریک شوند. اما در قلب این دره، درختی بلوط، کهن و تنومند، سر بر آسمان کشیده است. جوزف پس از مرگ پدر در ورمونت، بهطرزی شهودی و رازآمیز حس میکند که روح پدر به درون این بلوط انتقال یافته است. او درخت را «پدر» خطاب میکند، با آن سخن میگوید و زیر سایهاش زندگی میکند. این باورِ جاندارانگارانه، نخستین نشانههای شکاف میان او و برادرانش را پدید میآورد؛ بهویژه برتن، مردی اهل کلیسا با ایمانی خشک و ظاهرگرا، این پرستش بدوی را کفرآمیز میخواند و در لحظهای از خشم، کمربند به دست، به درخت ضربه میزند. زخمی که بر تنهٔ درخت مینشیند، گویی بر روح جوزف نیز مینشیند.
در این میان، جوزف با الیزابت، دختری مهربان و خاکی، ازدواج میکند. الیزابت شیفتهٔ جوزف است، اما بهتدریج درمییابد که شوهرش در عوالمی فراتر از ازدواج و زندگی روزمره سیر میکند؛ رقیب او نه زنی دیگر، که خودِ زمین و درخت مقدس است. جوزف زمین را چونان موجودی زنده و مؤنث دوست میدارد و با آن چنان صمیمیت جسمانی و روحیای دارد که الیزابت را به حسادتی خاموش و رنجی پنهان دچار میکند. با این حال، این زن است که رازِ بزرگِ جوزف را کشف میکند: زیر درخت بلوط، صخرهای پوشیده از خزه وجود دارد که جوزف آن را «قلب زمین» مینامد و هرگاه بر آن مینشیند، گویی با نبض گیتی پیوند میخورد.
تعادل شکنندهٔ زندگی در دره با آمدن خشکسالی بزرگ فرومیریزد. آب چشمهها میخشکد، علوفهها زرد میشود و گوسالهها یکییکی تلف میشوند. برادران یکییکی مزرعه را ترک میگویند. اما جوزف، که زمین برایش وجودی مقدس است، ترک آن را برابر با خیانت به پدر، به تقدیر و به خودِ حیات میداند. او ایمان دارد که مرگِ این سرزمین، مرگِ بخشی از جانِ خودِ اوست. از اینجا به بعد #اشتاینبک داستان را به دنیای اسطوره میبرد: جوزف، که از شیوههای علمی آبیاری ناامید شده، شروع به مطالعهٔ آیینهای کهن باروری میکند و به شهودی دهشتناک میرسد: «زمین تشنه است. تشنهٔ خون»!
این ایدهٔ قربانی، ابتدا خود را در مرگِ خوانیتو، خدمتکار پیر و بومی مزرعه نشان میدهد که برای نجات حیوانات، تیر میخورد. اما خشکسالی شدیدتر از آن است که با این فداکاری کوچک پایان پذیرد. سرانجام، جوزف در شبی مهتابی و مهآلود، بر فراز صخرهٔ مقدس میرود. او نبض زمین را زیر انگشتانش حس میکند؛ ضربانی ضعیف، آهسته و در حال خاموشی. جوزف در اقدامی آیینی، رگ مچ دست خود را میبُرد و خونش را بر سنگ و خاک جاری میکند. با بیرونرفتن خون از تنش، باران عظیمی دره را در آغوش میکشد. الیزابت و کشیش دهکده او را بر فراز صخره مییابند، اما درست در لحظهای که او با مرگ هماغوش شده، باران از آسمان فرو میریزد و
داستان با این پرسش پایان مییابد که آیا جوزف دیوانهای بود که خودکشی کرد یا قدیسی بود که راز پیوند کهن خون و باروری را بازشناخت و خود را فدای زمین کرد؟ اشتاینبک پاسخ را در نامِ کتاب و همان جملهٔ کتاب مقدس داده است: «به خدای ناشناخته». بدینگونه رمان، در ژرفنای خود، داستان جستوجوی معنای قدسی در جهانی مدرن است. نویسنده نه از دین سازمانیافته دفاع میکند و نه آن را نفی؛ بلکه به بررسی نیاز دیرینهٔ انسان برای ارتباط با نیروهایی میپردازد که فراتر از فهم روزمره قرار دارند. زمین موجودی زنده و مقدس است و انسان زمانی به آرامش میرسد که خود را جزئی از این کلیت بزرگتر بداند.
به همین دلیل، #بهخدایناشناخته» را میتوان آمیزهای از رمان روستایی، تراژدی فلسفی و روایت اسطورهای دانست. بسیاری از مضامین مهم آثار بعدی اشتاینبک، از جمله رابطهٔ انسان و طبیعت، تنهایی، ایمان و فداکاری، در این رمان برای نخستین بار به شکلی منسجم آمدهاند.
#به_خدای_ناشناخته
#اشتاینبک
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12700?single
Post #12702
552