«تولستوی با این فروپاشیِ معنایی، فروپاشیِ بنیانهایی را تجربه کرد که زندگیاش بر آنها استوار بود: «حس کردم زمینی که بر آن ایستادهام فرو میریزد، که چیزی نمانده که بر آن بایستم، که آنچه برای آن زیستهام هیچ بوده است، که دلیلی برای زندگی ندارم… حقیقت این بود که زندگی پوچ و بیمعنا بود. هر روز از زندگی، هر گام آن، به پرتگاه نزدیکترم میکرد و به روشنی میدیدم که چیزی جز ویرانه در آنجا نیست.»
«او در پنجاه سالگی بسیار به خودکشی متمایل شده بود:
«پرسشی که در پنجاه سالگی مرا به فکر خودکشی انداخته بود، سادهترین پرسشی بود که در روح هر انسان از کودکی نابالغ تا داناترین دانایان نهفته است: «حاصل آنچه اکنون میکنم و شاید فردا به آن بپردازم، چیست؟ حاصل تمامیِ عمرم چیست؟ به عبارت دیگر «چرا باید زندگی کنم؟ چرا باید آرزوی چیزی را داشته باشم؟ چرا باید کاری کنم؟» باز به زبانی دیگر: «آیا هیچ معنایی در زندگی من هست که با مرگ ناگزیری که در انتظارم است، از بین نرود؟»
#رواندرمانیاگزیستانسیال، اروین د. یالوم، ترجمه سپیده حببب، بخش سوم تنهایی: (فصل هشتم تنهایی اگزیستانسیال و روان درمانی)،نشرنی،صص۵۸۳-۵۸۲
این قطعات، بیانگر همان «اضطراب وجودی» است که #یالوم در پی تحلیلش است؛ جایی که حتی دستاوردهای بزرگ دنیوی (شهرت، ثروت، ادبیات) در مواجهه با پرسشِ «بعدش چه؟» رنگ میبازند و فرد را با پوچیِ محض روبرو میکنند.
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/12397?single