همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهرهٔ آبیاَت پیدا نیست.
و خُنکایِ مرهمی
بر شعلهٔ زخمی
نه شورِ شعله
بر سرمایِ درون.
آی عـشـق آی عـشـق
چهرهٔ سُرخاَت پیدا نیست.
غبارِ تیرهٔ تسکینی
بر حضورِ وَهن
و دِنجِ رهائی
بر گریزِ حضور.
سیاهی
بر آرامشِ آبی
و سبزهٔ برگچه
بر ارغوان.
آی عشق آی عشق
رنگِ آشنایاَت
پیدا نیست.
«بر سرمایِ درون»، ازدفترِ: ابراهیم درآتش
مجموعه آثار #احمد_شاملو، دفترِ یکم، شعرها، ص ۷۳۸
https://t.me/hezar_khom
Post #1158
75