قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی
#فی_حقیقة_العشق
زُلیخا چون این سخن بشنید ، خانه به عشق پرداخت و عشق را گرامیتر از جانِ خود میداشت . تا آن گاه که یوسف به مصر افتاد.
اهل مصر به هم بر آمدند . خبر به زُلَیخا رسید . زُلَیخا این ماجرا را با عشق بگفت . عشق گریبان زُلَیخا بگرفت و به تماشایِ یوسف رفتند .
زُلَیخا چون یوسف را بدید خواست که پیش رَوَد ، پای دلش به سنگِ حیرت درآمد ، از دایرهی صبر به در افتاد ، دستِ ملامت دراز کرد و چادُر عافیت بر خود بدرید و به یکبارگی سودائی شد .
چون یوسف عزیزِ مصر شد . خبر به کَتعان رسید . شوق بر یوسف غلبه کرد . یعقوب این حادثه با حُزن بگفت . حُزن مصلحت چنان دید که یعقوب فرزندان را برگیرد و به جانبِ مصر رَوَد .
یعقوب پیشروی به حُزن داد و با جماعت فرزندان راهِ مصر برگرفت .
چون به مصر رسید ، از درِ سَرای عزیزِ مصر در شد . ناگاه ، یوسف را دید با زُلَیخا ، بر تَخت پادشاهی نشسته . به گوشه ی چشم ، اشارت به حُزن کرد .
حُزن چون عشق را دید ، در خدمت حُسن به زانو درآمد . حالی ، روی بر خاک نهاد . یعقوب با فرزندان موافقَت حُزن کردند و همه روی بر زمین نهادند.
یوسف روی به یعقوب آورد و گفت " ای پدر ، این تاٌويلِ آن خواب است که با تو گفته بودم .
بدان که از جمله نامهای حُسن یکی " جمال" است و یکی "کمال" و هر چه موجودند ، از روحانی و جسمانی ، طالب کمال اند و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد . پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حُسناند و در آن میکوشند که خود را به حُسن رسانند و به حُسن--- که مطلوب همه است --- دشوار می توان رسیدن ، زیراکه وصول به حُسن ممکن نشود الّا به واسطه ی عشق و عشق هرکسی را به خود راه ندهد و به همه جائی ماُوا نکند و به هر دیده روی ننماید . و اگر وقتی نشانِ کسی یابد که مستحقِّ آن سعادت بُوَد ، حُزن را بفرستد -- که وکیل در است -- تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد و در آمدن سُلَیمانِ عشق باید پیرامون خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حُجرهی دل فرود آید ؛ بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند و کار از آن شیوهی اوَّل بگردانَد و روزی چند در این شُغل به سر برد ، پس قصدِ درگاه حُسن کند .
و چون معلوم شد که عشق است که طالب را مطلوب میرسانَد ، جهد باید کردن که خود را مُستَعِدِّ آن گردانَد که عشق را بداند و منازل و مراتبِ عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد از آن ، عجایب بیند .
محبّت چون به غایت رسد، آن را " عشق" خوانند و عشق خاصتر از محبّت است ، زیرا که هم عشق محبّت باشد ، امّا همه محبّتی عشق نباشد و مخبّت خاصتر از معرفت است ، زیرا که همه مُحبّتی معرفت باشد ، امّا همه معرفتی محبّت نباشد و از معرفت ، دو چیزِ متقابل تولّد کند که آن را " محبّت " و " عداوت " خوانند . زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بودن مناسب و ملایم --جسمانی یا روحانی -- که آن را خِیرِ محض" خوانند و نفسِانسان طالبِ آن است و خواهد که خود را به آنجا رسانَد و کمال حاصل کند ، یا به چیزی خواهد بودن که نه ملایم بُوَد و نه مناسب --خواه جسمانی و خواه روحانی -- که آن را" شَرِِّ مَحض خوانند و" نقصِ مُطلق " خوانند و نفسِ انسان دائماً از آنجا میگریزد طبیعی حاصل میآید. از اوُل مجبَت خیزد و از دوم عداوت .
#ادامه_دارد
Post #106
455
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی #فی_حقیقة_العشق چون آنجا برسد ، آتشی بیند افروخته و یکی آتش تیز می کند و یکی نشسته و چیزی سخت بر آن آتش گرفته است تا پُخته میشود و یکی آنچه سر جوش است و لطیفتر جدا میکند و آن…