وقتی شارل نامههای اِما را ورق میزند، کاغذها زیر دستان لرزانش تاب نمیآورند. با هر جمله، مانند نوری سرد به اعماق تاریکی میرود و چیزهایی میبیند که سالها از دیدنشان فرار کرده بود. میان واژهها، سلامها و خداحافظیهای به ظاهر ساده، چیزی هولناک شکل میگیرد: حقیقتی که همیشه در مقابلش ایستاده بود، اما او برای نجات باقیماندهی عشقش، عامدانه آن را نادیده گرفته بود. در یک لحظه، تمام سالهای زندگی مشترک، نگاهها، ترسها، لبخندهای بیصدا و آن محبت ساده و بیآلایشش، مانند برگهای خیسخورده پاییز از هم گسستند و فرو ریختند. او دیگر نمیخواند؛ به زمین افتاد؛ نه از خشم که از دردی بیصدا. دردی که تنها قلبهای وفادار آن را میشناسند: درد فهمیدن این که کسی را بیشتر از حد توان واقعیاش دوست داشتهای.
در همان لحظه، از پشت شیشه پنجره، شاخههای خشک درختان در باد تکان میخورند؛ درست شبیه دل او. سالها عشق بیمنت و بیچشمداشت، یکباره در برابرش به خاکستری بیروح تبدیل میشود و شارل، با غمی بزرگتر از کشفِ خیانت. میفهمد که شاید در تمام عمر، تنها او بوده که واقعاً دوست داشته است.
#مادام_بواری
#ادمین_پیج
https://t.me/hezar_khom
Post #10557
664


- ❤ 12
- 😢 2
- 💔 1