پنجره را باز کن، دارم خفه میشوم!
در رمان مادام بُواری، اثرِ فلوبر، پنجره¬ها نقشی اساسی دارند؛ مادام بواری چون در صندلیِ راحتیِ خود کنار پنجره مینشست، رفت و آمدِ دهاتیها را بر پیادهرو میدید: در این رمان، رابطۀ اِما بُواری با پنجره، حکایت از حسرت فزاینده و وخیم او برای گریختن از سلولش دارد؛ زندانی که هم به واسطۀ جنسیتش برای او ایجاد شده-از آن جهت که مردی زندگیاش را کنترل میکند- و هم به خاطر رؤیاهایش در چشماندازی وسیعتر، که همانا گریز از زندگیِ دهاتیوار و محدودش در شهرستان بود.
چرا در معماریِ خانهها، پنجرهها در دیوارها جاسازی شد؟ تا شاید بتوانیم از حبس شدن در یک فضای خانگیِ خفقانآور خلاص شویم. بدون این پنجرهها زندگیاش هیچ قصهای، هیچ ماجرا و روایت تازهای نداشت: بیهیچ دگرگونی، بیهیچ اتفاق. اگر پنجرهها نبودند هیچ چیز برای تعریف کردن نداشت. پنجرهها دهلیزی بودند از دخمههای راکدِ روح زن به زندگیِ پُرجنب و جوشِ خیابان. اِما بُواری خودکشی کرد. در لحظۀ مرگ ضجّه کشید:
«چیزی نیست پنجره را باز کن... دارم خفه میشوم!»
مادام بوواری، گوستاو فلوبر، ترجمه مهدی سحابی،صفحه ۳۴۵
https://t.me/hezar_khom
Post #10550
661



- ❤ 12
- 👏 4
- 👌 1