قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی
#فی_حقیقة_العشق
چون آنجا برسد ، آتشی بیند افروخته و یکی آتش تیز می کند و یکی نشسته و چیزی سخت بر آن آتش گرفته است تا پُخته میشود و یکی آنچه سر جوش است و لطیفتر جدا میکند و آن چه در بُنِ دیگ مانده است جدا میکند و بر اهل شهرستان قسمت میکند --- آنچه لطیفتر است به لطیف میدهد و آنچه کثیفتر است به کثیف میرساند --- و یکی استاده است دراز بالا و هر که از خوردن فارغ میشود ، گوشش میگیرد و بالا میکشد و شیری و گُرازی میان بیشه استادهاند : آن یکی روز و شب به کُشتن و دریدن مشغول است و آن دیگری به دزدی کردن و خوردن و آشامیدن .
کمند از فِتراک بگشاید و در گردنِ ایشان اندازد و محکم فرو بندد و همان جاشان بیندازد .و عِنان مَرکَب را سپارد و بانگ بر مّرکَب زَنَد و به یک تَک از این نُه دربند به درجهانَد و به دروازه ی شهرستانِ جان رسد و خود را در برابرِ دروازه رسانَد .
حالی ، پیری بیند که آغاز سلام کند و اورا بنوازد و به خویش خوانَد . و آنجا چشمهای ست که آن را به " آبِ زندگانی " خوانند ، در آنجاش غُسل بفرماید کردن . چون زندگانیِ اَبَد یافت ، کتاب الاهیش در آموزد . و بالای این شهرستان ، چند شهرستانِ دیگر است راهِ همه به او نماید و سیاحتش تعلیم کند .
و اگر حکایتِ آن شهرستانها با شما کنم و شرحِ آن بدهم ، فَهم شما به آن نرسد و از من باور ندارید و در دریای غیرت غرق شوید . به این اقتصار کنم . و اگر این چهگفتم دریابید ، جان به سلامت ببرید ."
چون عشق این حکایت بکرد، زُلَیخا پرسید که " سببِ آمدنِ تو از ولایتِ خود چه بود ؟
عشق گفت " ما سه برادر بودیم برادرِ مِهین را حسن خوانند و ما را او پرورده است ، برادر کِهین را حُزن خوانند و او بیشتر در خدمتِ من بودی . و ما هر سه خوش بودیم . ناگاه ، آوازی در ولایت ما افتاد که در عالَمِ خاکی یکی را پدید آوردهاند بس بوالعَجَب ، هم آسمانی است و هم زمینی ، هم جسمانی است و هم روحانی ، و آن طرف را به او دادهاند و از ولایتِ ما نیز گوشه ای نامزدِ او کردهاند .
ساکنانِ ولایتِ ما را آرزویِ دیدنِ او خاست . همه پیش من آمدند و با من مشورت کردند .من این حال بر حُسن ---- که پیشوای ما بود --- عرضه کردم .
حُسن گفت شما صبر کنید تا من بروم و نظری دراندازم . اگر خوش آید ، شما را طلب کنم.
ما همه گفتیم که فرمان تو راست.
حُسن به یک منزل به شهرستانِ آدم رسید . جایی دلگشای یافت. آنجا مُقام ساخت ما نیز در پیِ او براندازیم . چون نزدیک رسیدیم ، طاقتِ وصولِ او نداشتیم . همه از پای درآمدیم و هر یکی به گوشهای افتادیم . حُسن ما را به خود راه نداد .چندان که زاری بیش میکردیم ، استغنای او از ما زیادت میدیدیم . چون دانستیم که او را از ما فراغتی حاصل است . هر یکی روی به طرفی نهادیم ؛ حُزن به جانب ِ کَنعان رفت و من راهِ مصر برگرفتم "
#ادامه_دارد
Post #105
332
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی #فی_حقیقة_العشق هر غنیمت که از این جماعت حاصل کرده است به او بسپارد ، تا وقتی دیگرش به کار آید و از آنجا چون فارغ شود و قصدِ رفتن کند ، پنج دروازه پیش آید : دروازهی اوّل دو در…