📝مقایسه داستان فلوبر با نمایشنامه اسکار وایلد
📗داستان فلوبر از «هردیاس»
🎭نمایشنامه «سالومه» اسکار وایلد
در حقیقت رویارویی دو سنت ادبی متمایز را نشان میدهد. یکی از این سنتها از رئالیسم انتقادی و باستانگرایی دقیق فرانسه قرن نوزدهم سرچشمه میگیرد و دیگری در خاک زیباییگرایی و سمبولیسم اروپای پایان همان سده ریشه دارد.
فلوبر با تکیه بر منابع تاریخی مانند نوشتههای یوسفوس فلاویوس، جغرافیای سیاسی یهودیه تحت سلطه روم و آیینهای سامی، روایتی را شکل میدهد که هدف آن بازسازی یک برههی تاریخی و آشکارکردن سازوکار قدرت است. جهان داستان او دنیایی خشک، سنگی و ملموس است. کاخهای پترا و ماخایروس، میدانهای شنی و دیوارهای سنگی با دقتی باستانشناسانه توصیف شدهاند و شخصیتها، به ویژه هردیاس، در دل این صحنهپردازی سخت و سیاسی، نه به عنوان موجوداتی روانشناختی، که همچون نیروهایی تاریخی عمل میکنند. در این روایت، سالومه نقشی حاشیهای و ابزاری دارد؛ او فاقد قدرت سیاسی مستقیم است و تنها به عنوان بازوی اجرایی مادرش تصویر میشود. تراژدی در «هردیاس» فلوبر نه از امیال فردی، که از برخورد نیروهای جمعی، شورشهای مذهبی و تزلزل در پایههای قدرت هیرودیس پدید میآید.
در مقابل، اسکار وایلد آشکارا میکوشد این واقعه را از قلمرو تاریخ خارج کند و آن را به صحنهای رؤیایی، اروتیک و نمادین تبدیل سازد. «سالومه» در نگاه او واقعیت تاریخی ندارد فقط اسطورهای زنده است؛ اسطورهیی که با عناصر زیباییِ فاسدشونده، تکرارهای موسیقایی کلام و نور مهتابیای شکل میگیرد و همچون پردهای میان جهان عینی و ذهنی در حرکت است. سالومه برای وایلد کانون نیروهای نمایشی است؛ او میل را هدایت میکند، زیبایی را به ابزاری مرگبار بدل میسازد و یحیی را نه در قامت پیامبر که در لباس ابژهای تمنابرانگیز و دستنیافتنی مینگرد. در این جهان، مرگ یحیی پیامد کشمکشهای سیاسی نیست، بلکه نقطه اوج تحول میلی بیمارگونه است. وایلد، برخلاف فلوبر، مسئله را از عرصهی اجتماع به قلمرو ناخودآگاه منتقل میکند و تراژدی را از بستر تاریخیاش جدا میسازد و آن را در قالب اسطورهای مبتنی بر زیبایی و اشتیاق بازآفرینی میکند.
تفاوت اساسی این دو اثر را اما میتوان در نحوهی بازنمایی مفهوم «قدرت» خلاصه کرد. در روایت فلوبر، قدرت امری بیرونی و عینی است؛ قدرت حکومت، دین و نظم جمعی. هردیاس زنی است که در دل این سازوکارها عمل میکند و انگیزههایش از رنج سیاسی و عقدۀ سلطه سرچشمه میگیرد. در اثر وایلد، قدرت درونی و ذاتی است؛ قدرت میل، نگاه، زیبایی و تقدیر. سالومه، برخلاف هردیاس، نیرویی است منزوی، شاعرانه و ویرانگر نه اینکه موجودی سیاسی باشد. به قول بونوآ دُتری، فلوبر «اسطوره را به تاریخ میبرد» و وایلد «تاریخ را به اسطوره بازمیگرداند».
شکاف میان این دو اثر در حوزه زبان نیز آشکار است. نثر فلوبر بر پایه دقت باستانشناسانه، ایجاز و شفافیتی سرد استوار شده است؛ جملات او همچون کندوکاوی باستانشناسانه عمل میکنند. در مقابل، وایلد زبان را به موسیقی تبدیل میکند؛ با تکرارهایی مسحورکننده، مکثهای شاعرانه و گفتارهایی که بیش از آنکه پیشبرنده و کنشی باشند، فضا میآفرینند. فلوبر واقعیت را فرامیخواند؛ وایلد رؤیا را.
مقایسه این دو اثر به تقابل دو جهانبینی نیز میرسد: جهانبینی تاریخی و عینی فلوبر در برابر جهانبینی زیباییمحور و نمادین وایلد. در اثر فلوبر، قتل یحیی حاصل کنشگری نیروهای اجتماعی است؛ در اثر وایلد، این واقعه نتیجهی منطق رؤیایی و غمگینِ میل است. هردیاس نزد فلوبر بازیگر اصلی نمایش قدرت است؛ سالومه نزد وایلد بازیگر اصلی نمایش عشق، جنون و مرگ. هر دو اثر از یک منبع سربرآوردهاند، اما یکی آن را در خاک تاریخ ریشه میدواند و دیگری آن را در آسمان اسطوره به پرواز درمیآورد.
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/9323?single
Post #10490
567
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم PhotoTelegram کانال تخصصی هزار خُم... «من دهانت را بوسیدم، یوحنا… دهانت را بوسیدم!» این جمله را سالومه در پایان نمایش، پس از آنکه سرِ بریدهی یوحنا (یوهان / جان باپتیست) را در دستانش میگیرد، با صدایی لرزان و آمیخته به جنون و عشق بر زبان میآورد. این جمله اوج درهمتنیدگی عشق، مرگ و گناه است…
- ❤ 8
- 👏 3
- 👍 1
- 🙏 1