📗بووار و پِکوشه
👤گوستاو فلوبر
📝خلاصه داستان
#بووار_و_پکوشه روایتی است از محدودیت خرد، مسخره بودن علمزدگی و حماقت جاهطلبی روشنفکرانه. فلوبر میخواست این اثر "کتاب مرگ حماقت" باشد. این رمان طنزآلود یکی از عمیقترین نقدهای قرن نوزدهم بر انسان مدرن است: موجودی که میخواهد همه چیز را بفهمد، اما پیش از هر چیز خود را نمیشناسد.
داستان با دیدار تصادفی دو کارمند میانسال در پاریس آغاز میشود. از یک سو بووار قرار دارد، فردی خوشقلب اما ساده. از سوی دیگر پکوشه است، انسانی منظم، خشک و مقید به اصول. این دو رابطه عجیبی با هم برقرار میکنند، گویی دو نیمه گمشده یک ذهن هستند. وقتی بووار ناگهان ثروت زیادی به ارث میبرد، تصمیم میگیرند شغل اداری خود را رها کنند و به روستا نقل مکان کنند تا به "دانش واقعی" دست یابند.
در ملک جدید، اولین علاقهی آنها کشاورزی علمی است. آنها با شور و شوق کتابهای کشاورزی میخوانند اما تجربه عملی را نادیده میگیرند. زمین را بر اساس دستورالعملهای کتاب کشت میکنند و نتیجه، فاجعهبار است: خاک نابود میشود، درختان میمیرند و محصول از بین میرود. این اولین شکست، ضربهای به ایمان آنها به «دانش» وارد میکند.
به تدریج، آنها به سراغ همه علوم میروند: شیمی، پزشکی، باستانشناسی، نجوم، جغرافیا، تاریخ، اقتصاد و سیاست. در هر حوزه با شور کودکانهای شروع میکنند، اما به همان سرعت با شکست و سردرگمی روبرو میشوند. فلوبر با دقتی تقریباً بیرحمانه نشان میدهد که چگونه دانش بدون پایه، بدون تجربه و بدون درک انسانی، انسان را به پوچی میرساند.
در پزشکی، نسخههایی از روی کتابها مینویسند و جان بیماران را به خطر میاندازند. در تاریخ، میان روایتهای مختلف مورخان چنان سردرگم میشوند که به این نتیجه میرسند حقیقت اصلاً وجود ندارد. در باستانشناسی، تکهسنگهای معمولی را با هیجان به عنوان آثار تمدنهای باستانی شناسایی میکنند. در آموزش، سعی میکنند کودکی روستایی را بر اساس تئوریهای تربیتی پرورش دهند و او را از قبل هم بدتر میکنند.
قلب رمان، سقوط تدریجی ایمان این دو نفر به خرد و پیشرفت است. هر علمی که میآموزند، به زودی با دانش جدیدتری رد میشود. هر حقیقتی که کشف میکنند، با حقیقت دیگری در تضاد است. آنها به سرعت درمییابند که جهان دانش بشری بیشتر از اینکه راهگشا باشد، هزارتویی بیپایان است.
در بخش دوم رمان که #فلوبر نتوانست آن را کامل کند، بووار و پکوشه به نویسندگی روی میآورند. آنها قصد دارند کتاب عظیمی بنویسند که خلاصه تمام دانش بشر باشد. اما نوشتههایشان به مجموعهای آشفته از نقل قولها، تناقضها و ایدههای ناتمام تبدیل میشود. جهان برای آنها همچون کتابی بیپایان گشوده میشود و آنچه روزی شور یادگیری بود، اکنون به خستگی عمیق و سردرگمی وجودی تبدیل میشود.
در یادداشتهای باقیمانده فلوبر برای پایان رمان، قرار بود این دو پس از شکستهای پیاپی به کار اداری بازگردند - به نقطه آغاز - و در همان اتاقهای کوچک و تنگ به کپیبرداری مشغول شوند. اما این بار با آگاهی کامل و پذیرشی تلخ؛ گویی که زندگی و دانایی نه با فتح جهان، بلکه با فروتنی و پذیرش ناتوانیهای بشری آغاز میشود.
#بووار_و_پکوشه
#گوستاو_فلوبر
#رمان
#ادمین_پیج
https://t.me/hezar_khom/10459?single
Post #10465
405