قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی
#فی_حقیقة_العشق
هر غنیمت که از این جماعت حاصل کرده است به او بسپارد ، تا وقتی دیگرش به کار آید و از آنجا چون فارغ شود و قصدِ رفتن کند ، پنج دروازه پیش آید :
دروازهی اوّل دو در دارد و در هر دری تختی گستریده است طولانی ، بر مثالِ بادامی ، دو پرده ، یکی سیاه و یکی سپید ، در پیش آویخته و بندهای بسیار بر دروازه زده . و یکی بر هر دو تخت تکیه زده و دیده بانی به او تعلّق دارد و او از چندین راه بتواند دیدن و بیشتر در سفر باشد و از جایِ خود نجُنبَد و هر جا که خواهد رَوَد و اگر مسافتی باشد ، به یک لَحه برسد .
چون به او رسد ، بفرماید تا هر کسی را به دروازه نگذارد و اگر از جایی رَخنه ای پیدا شود زودتر خبر باز دهد . و به دروازهی دوم رَوَد .
در دروازه ی دوم دو در دارد ، هر دری را دهلیزی ست دراز ، پیچ در پبچ ، به طلسم کرده ، و در آخر هر دری تختی گستریده مُدَوَّر و یکی بر هر دو تخت تکیه زده و او صاحب خبر است و اورا پیکی در راه است که همواره در رَوِش باشد و هر صوتی که حادث شود آن پیک را بستانَد و به او رسانَد و او آن را دریابد .
او را بفرماید تا هرچه شنود ، زود باز نماید و هر صوتی را به خود راه ندهد و به هر آوازی از راه نَرَود . و از آنجا به دروازه ی سیُم آید .
دروازه ی سیُم هم دو در دارد و از هر دری دهلیزی دراز میرَوَد تا هر دو دهلیز سر به حجره ای برآرَد و در آن حُجره دو کرسی نهاده است و یکی بر هر دو کُرسی نشسته و خدمتکاری دارد که آن را باد خوانند ، همه روزه گِردِ جهان میگردد و هر خوش و ناخوش که میبیند ، بهره ای به او میآرَد و او آن را میستانَد و خرج میکند .
او را بگوید تا داد و ستد کم کند و گِرِد فضول نگردد . و از آنجا به دروازه ی چهارم آید .
دروازهی چهارم فراختر از این سه دروازه است و در این دروازه چشمهای است خوش آب و پیرامُنِ چشمه دیواری است از مروارید و در میان چشمه تختی ست روان و بر آن تخت یکی نشسته و او را " چاشنی گیر " خوانند و او فرق کند .میان هر چهار مخالف و قسمت و ترتیبِ هر چهار او میتواند کردن و شب و روز به این کار مشغول است .
بفرماید تا آن شغل در باقی کند ، الّا به قدرِ حاجت . و از آنجا به دروازه ی پنجم آید .
و دروازه ی پنجم پیرامُن شهرستان درآمده است و هرچه در شهرستان است . میان این دروازه است و گرداگرد این دروازه بساطی گستریده است و یکی بر بساط نشسته چنان که بساط از او پُر است و بر هشت مُخالف حُکم میکند و فَرقِ میان هر هشت پدید میکند و یک لحظه از این کار غافل نیست. ، او را معروف خوانند .
بفرماید تا بساط در نوردد و دروازه به هم کند و چون از این پنج دروازه بیرون جهانَد ، میانِ شهرستان برآید و قصدِ بیشهی شهرستان کند .
#ادامه_دارد
Post #104
316
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی ویرایش متن : جعفر مدرس صادقی #فی_حقیقة_العشق و چون در شهرستان رسد ، کوشکی ببیند سه طبقه . در طبقهی اوُل ، دو حُجره پرداخته و در حُجرهی اوُل ، تختی بر آب گستریده و یکی برآن تخت تکیه زده ، طبعش به رطوبت مایل…
- 👍 1