📗سدوم و گومورا (عموره)
👤مارسل پروست
📝خلاصه جلد چهارم
جلد چهارم کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» با نام #سدوم_و_گومورا از نظر ادبی بسیار پیچیده و جسورانه است. #پروست در این جلد، بدون هیچ پردهپوشی و با صراحت، دنیای پنهان تمایلات انسانها، دورویی در جامعه، خشونت پنهان طبقه اشراف و آسیبپذیری عشق را به نمایش گذاشته است: روابط اشراف و شکلگیری حسادت راوی، آگاهی یافتن به تاریکی درون انسان و این که چگونه در دل همین تاریکی، اندیشهی هنر، آرامآرام روشنایی میبخشد. اما شاید ژرفترین بخش جلد چهارم، افکار راوی دربارهی زمان و حافظه باشد. پروست از طریق مشاهدهی زندگی دیگران و فروپاشی خیالها به این بینش میرسد که حقیقت تنها در «تجربههای زیسته» و «احساسهای کوچک و ناگهانی» یافت میشود. راوی با نگاه به خود و دیگران، چهرههایی را میبیند که پیش از این با تصورات پاک و سادهلوحانه پنهان شده بودند.
صحنهی آغازین جلد چهارم، طنزآمیز و هشداردهنده است. راوی در باغ هتل گرمانت، پنهانی شاهد صحنهای بین دو مرد میشود که یکی از آنها بارون دو شارلوس است. این صحنه، ضربهای است که پرده از «دنیایی پنهان» برمیدارد؛ دنیایی که در تمام جلدهای پیشین وجود داشت، اما دیده نمیشد. راوی ناگهان درمییابد مردانی که جامعه آنها را نماد اخلاق، سنت و قدرت میدانست، زندگیهای پنهانی دارند؛ زندگیهایی سرشار از تمایلات، کشمکشهای مخفی، تحقیر و وابستگی. این کشف، تصویر ذهنی او را از اشراف برای همیشه تغییر میدهد: «حقیقت روانی افراد» دقیقاً در جایی است که جامعه آن را نادیده میگیرد.
از این نقطه به بعد، داستان در دو مسیر موازی پیش میرود:
مسیر اول به زندگی اجتماعی و دوروییهای طبقه اشراف میپردازد.
مسیر دوم به رابطه عاشقانه راوی با آلبرتین اختصاص دارد که با گذشت زمان پیچیدهتر، ناسالمتر و بیثباتتر میشود.
در بخش اجتماعی، پروست شخصیتهای طبقهی بالا را در موقعیتهایی قرار میدهد که پوچی، زوال و تظاهر آنها آشکار میشود. اشرافیتی که زمانی در ذهن راوی باشکوه بود، اکنون شبیه به «شهر سدوم» به نظر میرسد: زیبا از نگاه بیرونی، اما ویران از درون. شخصیتی مانند بارون دو شارلوس، که پیش از این نماد وقار بود، اکنون به فردی تراژیک و مضحک تبدیل شده است؛ انسانی دربند امیال خود، هم مغرور و هم آسیبپذیر، هم قدرتمند و هم خوار. به باور پروست، جامعهی اشرافی بر پایه قضاوتهای سطحی، شایعه، تمایلات پنهان و زبانی پر از نماد و کنایه استوار است. این جلد، نقدی دقیق و پنهان بر ساختار اجتماعی فرانسه در دوره «عصر زیبا» است.
در بخش عاشقانه، راوی به تدریج وارد مرحلهی جدیدی از دلبستگی به آلبرتین میشود. این دلبستگی بیش از آن که عشق باشد، ترکیبی از حس مالکیت، ترس، بدگمانی و میل به کنترل است. آلبرتین در این جلد، دیگر آن دختر بیگناه جلد دوم نیست. او اکنون موجودی پیچیده، غیرقابل پیشبینی و دستنیافتنی است.
راوی درک نمیکند که حقیقت وجود آلبرتین چیست. او نمیداند که آیا آلبرتین دوستش دارد، به او وفادار است یا حتی آیا اصلاً میتوان حقیقت ثابتی برای او در نظر گرفت؟ پروست، عشق راوی را بیش از آن که متوجه خود آلبرتین کند، متوجه تصویری میکند که ذهنش از او ساخته است. و این تصویر، پیوسته قربانی شک و خیال میشود. به تدریج میبینیم که ریشههای تصمیم راوی برای زندانی کردن آلبرتین – که در جلد پنجم اتفاق میافتد – در همین شکافهای روانی جلد چهارم شکل میگیرد. در #سدوم_و_گومورا بازگشت شخصیت سوان را نیز شاهد هستیم. سوان که اکنون بیمار و رنجور است، اما همچنان ذهنی هوشیار و نگاهی تیزبین دارد. وقتی او به دوک و دوشس گرمانت میگوید که بیماریاش درمانناپذیر است و زمان کمی دارد، واکنش سرد و خودخواهانه آنها هم راوی و هم خواننده را شوکه میکند: جامعهیی اشرافی، بیروح و نسبت به انسانیت نابینا. برای آنها، مرگ، عشق، بیماری و رنج در برابر «برنامه شام امشب» هیچ ارزشی ندارد. در سطح دیگری از داستان، پروست دنیای «گومورا» را نیز خلق میکند؛ دنیای زنان، نگاههای پنهان و روابط پیچیده. آلبرتین، آندره و دیگر دختران شهر ساحلی بالبک، هرکدام رازی با خود دارند که راوی نمیتواند آن را بگشاید. پروست این دنیا را با چنان ظرافتی به تصویر میکشد که نه فاشکننده است و نه قضاوتگر. او فقط مینگرد، ثبت میکند و اجازه میدهد خواننده، لرزشهای نامحسوس روابط انسانی را حس کند.
#سدوموعموره
#مارسلپروست
#رمان
#درجستجویزمانازدسترفته
#ادمینپیج
https://t.me/hezar_khom/10274?single
Post #10278
530