قصه های شیخ اشراق
شهاب الدین یحیای سهروردی
#فی_حقیقة_العشق
راه حُزن نزدیک بود . به یک منزل ، به کَنعان رسید .از درِ شهر در شد .طلبِ پیری میکرد که روزی چند در صحبتِ او به سربَرَد . خبرِ یعقوبِ کَنعانی بشنید .
ناگاه ، از در صومعه ای در شد . چشمِ یعقوب بر او افتاد . مسافری دید آشناروی ، اثر مهر در او پیدا گفت 《 مرحبا ! به هزار شاد آمدی ! از کدام طرف تشریف آوردی ؟》
حُزن گفت 《 از اقلیمِ ناکجا آباد ، از شهر پاکان .》
یعقوب به دستِ تواضُع ، سَجّاده ی صبر فرو کرد و حُزن را بر آنجا نشاند و خود در پهلوش بنشست .
چون روزی چند برآمد ، یعقوب را با حزُن اُنسی بادید آمد ، چنان که یک لحظه بی او نمیتوانست بودن . هر چه داشت به حُزن بخشید . اوّل ، سَوادِ دیده را پیشکش کرد . پس ، صومعه را《 بیتُ الاحزان 》 نام کرد و تولیَت به او داد .
از آن سوی دیگر ، عشق شوریده قصدِ مصر کرد و دو منزل یک منزل میکرد تا به مصر رسید و همچنان از گَردِ راه ، به بازار آمد .
آوازه و ولوله در شهر مصر افتاد . مردم همه به هم برآمدند . عشق قَلَندَر وار ، خَلیعُ العِذار ، به هر مَنظَری گذری و در هر خوش پسری نظری میکرد و از هر گوشهای جگرگوشهای می طلبید . هیچ کس بر کارِ او راست نمیآمد . نشانِ سرایِ عزیزِ مصر باز پرسید و از درِحجرهی زُلَیخا سر در کرد .
زُلَیخا چون این حادثه دید ، برپای خاست و روی به عشق آورد و گفت《 ای صد هزار جانِ گرامی فدای ِ تو ! از کجا آمدی و به کجا خواهی رفتن و تو را چه خوانند ؟ 》
عشق جوابش داد که 《 من از بیتُ المُقَدَّسم ، و از محلهی روح آباد ، از دربِ حُسن .
خانهای در همسایگیِ حُزن دارم .
پیشهی من سیاحت است.
صوفی مجرّدم .
هر وقت روی به طرفی آورم ،هر روز به منزلی باشم و هر شب مُقام سازم .
چون در عرب باشم ، عشقم خوانند و چون در عَجَم آیم ، مهرم خوانند .
در آسمان به خِرَد مشهورم و در زمین به اَنیس معروفم .
اگر چه دیرینه ام ، هنوز جوانم و اگر چه بیبرگم ، از خاندانِ بزرگم .
قصّهی من دراز است .
ما سه برادر بودیم به ناز پرورده و رویِ نیاز ندیده .
و اگر احوال ولایتِ خود گویم و وصف عجایبها کنم که آنجاست ، شما فهم نکنید و در ادراکِ شما نیاید .
امّا ولایتی است که آخر ترین ولایت های ما آن است و از ولایتِ شما به نُه منزل ، کسی که راه داند ، آنجا تواند رسیدن حکایتِ آن ولایتِ شما به نُه منزل ، کسی که راه داند ، آنجا تواند رسیدن .
حکایت آن ولایت ، چنان که به فهمِ شما نزدیک باشد ، بکنم :
بدان که بالایِ این کوشکِ نُه اَشکوب تاقی ست که آن را شهرستانِ جان خوانند و او باروئی دارد از عزَّت و خَندَقی دارد از عظمت و بر دروازه ی آن شهرستان ، پیری جوان موکّل است و نام پیر جاویدِ خِرَد است و او پیوسته سیّاحی کند چنان که ازمَقام خود نَجُنبد و حافظی نیک است .
کتابِ الاهی داند خواندن و فصاحتی عظیم دارد ، امّا گُنگ است و به سال دیرینه است . امّا سال ندیده است و سخت کهن است ، امّا هنوز سُستی در او راه نیافته است .
و هر که خواهد که به آن شهرستان رسد .
این چهار تاقِ شش طناب را بگسلد و کمندی از عشق سازد و زینِ وقت بر مَرکَبِ شوق نهَد و به میل گرسنگی سُرمه ای بیداری در چشم کشد و تیغِ دانش به دست گیرد و راهِ جهانِ کوچک گیرد و از جانبِ شمال درآید و رُبعِ مَسکون طلب کند .
#ادامه_دارد
Post #102
399
📚«کتابخوانه»ی هزارخُم | «کتابخوانه»ی هزارخُم قصه های شیخ اشراق شهاب الدین یحیای سهروردی #فی_حقیقة_العشق حُسن مدّتی بود که از شهرستان وجودِ آدم رخت بربسته بود و روی به عالَمِ خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشانِ جایی یابد که مُستَقَرِّ عِزِّ وی را شاید . چون نوبتِ بوسف درآمد ، حُسن را خبر دادند…
- 👍 2