کنار برکه نشسته بود و برای مرغابیها دانه میریخت، هرکدام که نزدیکتر میآمدند، لبخند کوچکی روی لبش مینشست.
حواسش آنقدر به آب و پرندهها بود که متوجه آمدنش نشد.
تا اینکه سایهای روی آب افتاد.
سرش را بلند کرد و نگاهش به او گره خورد.
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند،
انگار هر دو در همان سکوت کوتاه
چیزی را پیدا کرده بودند که مدتها نمیدانستند دنبالش میگردند.
او لبخند زد و گفت:
فکر کنم اینا بیشتر از من منتظر تو بودن.
خندید و شاید هیچکدامشان نمیدانستند
همان چند دانهای که آن روز برای مرغابیها ریخته شد، قرار است بهانهی آشناییشان شود.بعضی آدمها را باید همینطور پیدا کرد؛اتفاقی، میان یک عصر معمولی،
درست وقتی که اصلا انتظارش را نداری.
●روایتِآغازِیکحِس:
https://t.me/herolesss
Post #489
114
Forwarded from حوالیِسڪوت
- ❤ 8