قبلاً هم میدونستم بودنشون چقدر مهمه و بدون اونا زندگی چقدر سخت میشه، ولی انگار هرچی زمان میگذره، بیشتر میفهمم که بودنشون چقدر بیشتر از چیزی که فکر میکردم ارزشمنده.
حرف زدن باهاشون، نشستن و فیلم دیدن باهاشون، غیبت کردن باهاشون، بیرون رفتن و کلی چیزای دیگه که شاید خیلی معمولی به نظر بیان ولی واقعاً نمیدونم اگه نباشن چقدر دلم تنگ میشه.
بعضی شبا که فکر و خیال میاد سراغم و نمیذاره بخوابم به این فکر میکنم که همین چیزایی که الان برام عادی و تکراری شدن، ممکنه یه روز فقط یه خاطره باشن. یه روزی که دیگه نمیتونم برگردم بهش. یه حسرت.
اون موقع دلم هُری میریزه. میترسم و با اینکه فقط یه فکره، اشکام بند نمیاد. هزار بار آرزو میکنم اون روز هیچوقت نرسه. نه برای من، نه برای هیچکس دیگه.
بعضی وقتام به این فکر میکنم که شاید اونطور که باید قدرشون رو ندونستم. شاید بعضی وقتا ناشکری کردم، بچگانه رفتار کردم یا اذیتشون کردم. شاید خیلی وقتا اونقدر که باید بهشون نگفتم چقدر دوستشون دارم و چقدر برام مهمن. البته میدونم خودشون از رفتارم میفهمن و و بهش عادت کردن و این واقعا خوشحالم میکنه.
اما یه مدته واقعاً طرز فکرم عوض شده. البته شرایط هم بیتأثیر نبوده...
میگن ما پدر و مادرمون رو انتخاب نکردیم، اونا هم ما رو انتخاب نکردن.
اونا هم مثل ما آدمن، اونا هم زندگی خودشون، نگرانی و مشکلات خودشون رو دارن. با این تفاوت که مسئولیت خیلی سنگینتری رو دوششونه و بعضی وقتا ما یادمون میره که این مسئولیت چقدر سخته و بدون وجود این مسئولیت اونام یه مرد و زن معمولین.
من خودم به شخصه بعضی وقتا اینو فراموش میکنم و وقتی بهش فکر میکنم، ناراحت میشم.
واقعیتش اینه که تا الان چیزی برام کم نذاشتن. هرچی خواستم، تا جایی که تونستن، حتی توی سختترین شرایط برام فراهم کردن. دوستم داشتن، بزرگم کردن، هرجا لازم بوده راهنماییم کردن هرجا لازم بود نصیحتم کردن و همیشه بهم باور داشتن که میتونم توی زندگی به جاهای خوبی برسم.
از ته دلم دوست دارم یه روز بتونم جواب این همه محبتشون رو بدم. دلم میخواد حالشون خوب باشه و بدونن که زحمتهاشون بینتیجه نمونده. یه ثمره داده.
میخوام از این به بعد بیشتر حواسم به رفتارم باشه، بیشتر دوست داشتنم رو نشون بدم، یکم عاقلانهتر رفتار کنم و کمتر خودم و زندگیم رو با بقیه مقایسه کنم. میخوام بهجای اینکه بار بیشتری رو دوششون بذارم، تا جایی که میتونم یکم ازش کم کنم.
برای آیندهم میخوام تلاش کنم. اول به خاطر خودم و بعد به خاطر اونا.
میدونم راه آسونی نیست و روزای سخت زیادی پیش رومه، ولی وقتی به آیندهای که میخوام بسازم فکر میکنم، قند توی دلم آب میشه. همین بهم انگیزه میده.
امیدوارم بشه. من تلاشم رو میکنم که بشه. ولی حتی اگه آخرش اونطوری که میخوام نشد، حداقل میدونم که تلاشمو کردم. چیزای زیادی یاد گرفتم و سعی کردم آدم بهتری بشم و حداقل تبدیل شدم به یه تلاشگر نه یه آدم تسلیمشده.
Post #855
15
زندگیِ غیرقهرمانانه ۲۱ مهر ۱۴۰۵ | 2026/10/13 Day 90. رفتهرفته بیشتر دارم ارزش و جایگاه خانواده رو درک میکنم. ارزش وجود پدر، وجود مادر، وجود کسی به اسم خواهر یا برادر. یه تیکه از زندگی که هیچجای دیگهای نمیشه پیداش کرد. با خانواده شادی هست، غم هست، دعوا هست، سختی و آسونی…
- ❤ 3