ا 90second to Rescue ا
ا
۹۰ثانیه تا نجات ا
ساعت ۲:۱۷ بامداد بود.
باران شدیدی میبارید و جاده تقریباً خالی بود. گوشی امدادگر جوان روی داشبورد لرزید:
«تصادف شدید؛ یک خودرو، یک مصدوم محبوس.»
همین.
نه آدرس دقیقی داشتند، نه وضعیت مصدوم مشخص بود.
وقتی به محل رسیدند، ماشین کنار جاده واژگون شده بود. چراغهایش هنوز روشن بود و صدای باران روی بدنهی مچالهشدهاش میکوبید.
امدادگر خودش را به خودرو رساند.
پسر جوانی پشت فرمان گیر افتاده بود. چشمهایش باز بود، اما بهسختی نفس میکشید.
امدادگر گفت:
ـ «صدای منو میشنوی؟»
پسر آرام سر تکان داد.
ـ «اسمت چیه؟»
ـ «...پارسا.»
ـ «پارسا، من کنارتم. فقط نفس بکش.»
دست امدادگر را گرفت.
ـ «مامانم... نمیدونه من اینجام.»
امدادگر برای لحظهای مکث کرد.
بعد گفت:
ـ «پس باید زودتر از چیزی که فکر میکنیم برگردی پیشش.»
اما راه خروج بسته بود.
ابزار برش را آماده کردند.
ثانیهها میگذشت.
۶۰ ثانیه...
۴۵ ثانیه...
باران شدیدتر شده بود.
پارسا چشمهایش را بست.
ـ «خوابم میاد...»
امدادگر بلندتر گفت:
ـ «نه! با من حرف بزن. پارسا! اسم مادرت چیه؟»
ـ «مریم...»
ـ «غذای مورد علاقهات؟»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «قرمهسبزی.»
ـ «پس قول بده فردا قرمهسبزی بخوری.»
ـ «قول...»
۲۰ ثانیه...
آخرین برش انجام شد.
درِ خودرو باز شد.
امدادگر دست پارسا را گرفت و او را بیرون کشید.
چند لحظه بعد، صدای آژیر آمبولانس در جاده پیچید.
پارسا را روی برانکارد گذاشتند.
چشمهایش را باز کرد و پرسید:
ـ «چند دقیقه طول کشید؟»
امدادگر به ساعتش نگاه کرد.
نود ثانیه.
لبخند زد و گفت:
ـ «برای ما فقط نود ثانیه بود...
اما برای مادرت،
نود ثانیه تا یک عمر انتظار فاصله بود.»
آمبولانس حرکت کرد.
و امدادگر برای اولین بار آن شب به این فکر کرد:
گاهی نجات یک انسان،
نجات دادن تمامِ دنیای یک نفر است
نویسنده: سجاد ساجدی
#داستان_کوتاه
🔷کانال تلگرام کانون هلال احمر دانشگاه تربت حیدریه
https://t.me/helal_d_th♦️پیج اینستاگرام کانون هلال احمر دانشگاه تربت حیدریه
https://instagram.com/helal_d_th?igshid=ZDdkNTZiNTM=کانال ایتا
https://eitaa.com/joinchat/63571479C83e0a4b2a6