#پارت_۲۳۶
با دلخوری بهش نگاه کردم و بعد گفتم :
_برای خودم متاسفم ... متاسفم ...
تو حال منو بدکردی برای خودم متاسفم. متاسفم . متاسفم ...
هیچ حرف کامل و جامعی نمی تونستم بزنم . من فقط
متاسف بودم . برای خودم . برای خود لعنتیم که مثل
احمقها خودمو تقدیمش کردم .
دستمو سمت دستگیره دراز کردم و خواستم برم
بیرون که از پشت پیرهنم رو گرفت و با چرخوندم
کمرموکوبوند به دیوار و با صدای نه خیلی بلند اما
پرخشم و غضبی پرسید :
- تو چه مرگته ! ؟
دلم می خواست گریه کنم . داد بزنم . ضجه بزنم و بگم
ازت بدم میاد، دوست دارم ولی ازت بدم میاد . بدم میاد
بدم میاد ....
نفس زنان گفتم :
- ازت متنفرم ... تو یه عوضی هستی ... یه عوضی
یقه لباسم رو همچنان که توی مشتش گرفته بود یه بار
دیگه کوبندم به در و گفت :
- حالیت هست دار ی چه گهی می خوری ! ؟
حالم از حرف زدن این آدم خودخواه و مغرور که
فکر میکرد نعوذباالله پسر خدا هست بهم می خورد .
جوری با من حرف می زد و تحقیرانه نگاهم میکرد
انگار من یه هرزه بودم که سزاوار هر نوع رفتاری
ام .
هر رفتاری ...
با بغض و نفرت نگاهش کردم و گفتم :
- من تن فروش نیستم ... حق نداشتی با من مثل یه تیکه
گوشت که لایق هر رفتاریه رفتار کنی ...
لباسم رو رها نکرد . اون رو همچنان تو مشتش نگه
داشت و بعد هم باخودخواهی گفت :
- من هر جور دلم بخواد با هر کسی میتونم رفتار کنم ..
سعی کردم دستش رو از پیرهنم جدا کنم برای همین با
نفرت گفتم :
- نه با من ! بهت این اجازه رو نمیدم من بازیچه ات
نیستم ...
زورم بهش نرسید . حتی در حد اینکه بتونم دستش رو
از لباسم جدا بکنم . صورتش رو به صورتم نزدیک
کرد و گفت :
اون چیزی میشی که من بخوام اگه بهت افتخار
اینو بدم که تو چیزی که می خوام بشی ...
این حرفش منتهای نامردی بود . فکر می کرد چون
امیرسام مرصاد هست همه بنده و مخلص و نوکرش
هستن ولی من نبودم .
با غم و تاسف گفتم :
- حالم ازت بهم می خوره امیرسام . تو یه عوضی تمام
عیاری ...
تو صورتم داد زد :
- مثل اینکه یادت رفته من کی هستم ! ؟ هاااان ؟
@harimezendgi👩❤️👨🦋
Post #44272
1.5K