#پارت_۲۳۸
خودش درو باز کرد وبعد با عصبانیت پرتم کرد بیرون و گفت:
-برو به درک!
چرخیدم سمتش و گفتم:
-آره...درک هرجا که هست بهتره از کنار تو بودنه ..
حتی یه نیم نگاه هم بهم ننداخت.درو پشت سرم با عصبانیت بهم کوبید و حتی واسه چندثانیه هم بیرون نیومد.
با چشمهایی لبریز از اشک یه سمت اتاقم رفتم.
انگار هیچ کنترلی روی چشمهام نداشتم.
اشک همینطور از چشمهام جاری میشد و من حتی نمیتونستم خودمو کنترل بکنم که حتی یه کوچولو به خودم مسلط بشم و این واقعا فاجعه بود.
ببین کی رو دوست داشتم.
ببین ته دوست داشتنم رسید به کجا....
رسید به آدمی که نه تنها دوستم نداره بلکه ذره ای برام ارزش قائل نیست و منو جز همون دسته دخترایی میدونه که باید بخاطرش هم بکارت روح و هم بکارت تنشون رو دراختیارش بزارن
کفشهام رو از پا درآوردم و رفتم داخل اتاقم....
پشت دستمو ریر چشمهام کشیدم و درو از داخل قفل کردم.
احساس میکردم دیگه نه دلم میخواد کسی رو ببینم و نه حتی کسی رو دوست داشته باشم.
فین فین کنان به سمت پنجره رفتم و همزمان زیر لب یاخودم گفتم:
" پسره ی عوضی خود شیفته...فکر میکنه چه سگیه؟ عوضی حال بهم زن...به من میگه جون امطرسام مرصاد باید هرچی بخواد بهش بدم حتی تن....لعنتی...لعنتی عوضی"
پنجره رو بستم و پرده رو هم کشیدم و درحالی که وانمود میکردم حالم خیلی خوبه گفتم:
"حالم ازت بهم میخوره امیرسام...حالم ازت بهم میخوره..."
اتاقم رو برای خودم تبدیل کردم به یه زندون.زندونی که خودم هم زندونیش بودم و هم زندان بانش...
لباسهام رو از تن درآوردم و هر کردم رو پرت کردم یه طرف و بعد هم رفتم روی تخت.
ملحفه رو تا روی صورتم بالا آوردم و با بستن چشمهای خیس اشکم گفتم:
"خدایا اونو از سرم بنداز بیرون...بندازش بیرون"
@harimezendgi👩❤👨🦋
Post #44296
712