از آدمها و دیوارها؛
پارههایی برای تابستان سالی که نگذشت
نویسنده: نیلوفر رسولی
🟠 خیلی دیرتر از اینها باید برایت مینوشتم، دیرتر، چند موجی بعد، بعدتر بعدتر بعدتر، هنگامهای که دریا مشتهایش را عقب کشیدهبود، عقبتر، و حلقهحلقههای استیصال را در دهان پرماهی خود فروخورده بود؛ شاید آن زمان که بالاخره در گوشهای از این جغرافیا شکسته بودم یا، چیزی در من شکسته بود که نامش را نمیدانم، نمینامم؛ شاید آن زمان که تمام نامها را یکییکی فریاد زده بودم، تلوتلوخوران تا آخرین پرتگاه حافظه پیش رفته بودم، گفتنیهایی دیگری داشتم؛ یا شاید قبلتر، آن زمان که در شبهای انقطاع و جنون، در هر نامی نام تو را میدیدم، در هر تنی چشم در جستوجوی تن تو داشتم، آن زمان که تو ویران میشدی، من تصویر ویرانیات را تنها میتوانستم ببوسم؛ شعلههای جنون در میانه زمستان، زمستان سخت بلند، آن فصلی که در سیاهی چشمان هم چنان خیره میماندیم تا بدانیم شب دقیقاً چه رنگی دارد.
🟠 بیشتر بخوانید
@harasswatch
Post #4729
372
