او ایستاده است
بر لبهی پرتگاهِ ندانستن
در دستش
فانوسیست
از جنسِ پرسیدن.
شاگردان،
پرندگانی
که پرواز را
از پنجرهی کلاس
حدس میزنند.
او میگوید:
«نگاه کنید.»
و در سکوتی
که بوی باران دارد،
بذرِ فردا
در مشتِ کودکی
جوانه میزند.
معلم
آتش را
در جانِ سؤال
میدمد،
و صبح
از پنجرهی نگاهِ او
در دفترِ فردا
طلوع میکند.
طهماسب کاوسی
۱۳ مهر ۱۴۰۵
Post #641
34
- ❤ 5