مجاهدین خلق از نگاه گرامشی؛ فاصله میان سازمانیافتگی و هژمونی
✍️ حمید آصفی
مجاهدین خلق یکی از روشنترین نمونهها برای تفکیک میان قدرت سازمانی و هژمونی اجتماعی در سیاست ایران است. سازمانی که نزدیک به شش دهه توانسته است ساختار تشکیلاتی خود را حفظ کند، از بحرانهای متعدد عبور کند، شبکه رسانهای و تبلیغاتی ایجاد کند و در مقاطع مختلف خود را با شرایط سیاسی جدید تطبیق دهد، از منظر سازمانیافتگی پدیدهای قابل مطالعه است. اما در منطق گرامشی، دوام یک سازمان الزاماً به معنای برخورداری از هژمونی در جامعه نیست.
مجاهدین خلق در دهه ۱۳۴۰ شکل گرفتند و در آغاز، ترکیبی از اسلام انقلابی و عناصر مارکسیستی را در دستگاه فکری خود داشتند. در میانه دهه ۱۳۵۰، انشعاب ایدئولوژیک بزرگی در سازمان رخ داد و بخشی از اعضا به مارکسیسم گرایش پیدا کردند. انقلاب ۱۳۵۷ نیز سازمان را وارد مرحلهای تازه کرد؛ مرحلهای که در آن رقابت با جمهوری اسلامی، بهتدریج به محور اصلی حیات سیاسی سازمان تبدیل شد.
از نگاه گرامشی، اینجا باید میان ایدئولوژی یک سازمان و عقل سلیم جامعه تفاوت گذاشت. یک سازمان میتواند دستگاه فکری منسجم، زبان سیاسی مشخص و حتی اعضای بسیار متعهد داشته باشد، اما اگر نتواند مفاهیم خود را به تجربه روزمره بخشهای گسترده جامعه پیوند بزند، هنوز به هژمونی نرسیده است.
مسیر بعدی مجاهدین این فاصله را بیشتر آشکار کرد. پس از خروج از ایران و ورود به عراق، همکاری سازمان با حکومت صدام حسین، در شرایط جنگ ایران و عراق، سرمایه اجتماعی آن را در داخل ایران با چالش جدی مواجه کرد. همکاری با دولتی که در جنگ با ایران قرار داشت، برای بخشی از جامعه ایران معنای سیاسی سنگینی پیدا کرد؛ معنایی که آثار آن در ارزیابی اجتماعی سازمان در سالهای بعد نیز باقی ماند.
اما مسئله فقط رابطه با عراق نبود. سازمان در دهه ۱۳۶۰ و بهویژه پس از انقلاب ایدئولوژیک، ساختار درونی خود را بهشدت متمرکز کرد. گزارشهای پژوهشی درباره سازمان، از افزایش تمرکز رهبری، محدودیت روابط خانوادگی، زندگی جمعی و انضباط شدید تشکیلاتی سخن گفتهاند. این فرآیند از یک سو انسجام سازمانی را تقویت کرد، اما از سوی دیگر فاصله سازمان با جامعه بیرون را نیز افزایش داد.
اینجا یک نکته مهم گرامشی آشکار میشود: انسجام درونی با هژمونی بیرونی یکی نیست. حتی یک سازمان بسیار منضبط و منسجم، اگر نتواند تجربه اجتماعی خود را به زبان مشترک جامعه تبدیل کند، ممکن است در درون خود قدرتمند باشد اما در بیرون از مرزهای تشکیلاتی نفوذ محدودی داشته باشد.
این تمایز را نمیتوان درباره مجاهدین یک مسئله فرعی دانست. اتفاقاً هرچه یک سازمان درون خود منسجمتر و بستهتر شود، پرسش از رابطهاش با جامعه بیرون اهمیت بیشتری پیدا میکند. گرامشی قدرت سیاسی را صرفاً در بقای تشکیلات نمیدید؛ مسئله برای او توانایی یک نیرو در ساختن رضایت، زبان مشترک و پیوندهای اجتماعی بود.
گرامشی برای فهم این مسئله مفهوم روشنفکر ارگانیک را مطرح میکند. روشنفکر ارگانیک صرفاً نویسنده یا استاد دانشگاه نیست؛ کسی است که بتواند تجربه یک گروه اجتماعی را به زبان منسجم سیاسی تبدیل کند و میان زندگی واقعی مردم، آگاهی اجتماعی و سازمان سیاسی رابطه برقرار سازد.
مجاهدین از این منظر روشنفکران، نظریهپردازان و دستگاه تبلیغاتی خود را داشتهاند؛ اما پرسش اساسی این است که آیا این دستگاه توانسته است در خارج از ساختار سازمان، برای بخش قابل توجهی از جامعه ایران عقل سلیم تازهای تولید کند یا عمدتاً به بازتولید هویت درونی سازمان پرداخته است.
این تمایز برای فهم وضعیت امروز سازمان اهمیت دارد. مجاهدین خلق در سالهای اخیر تلاش کردهاند تصویر سیاسی خود را بر پایه مفاهیمی مانند جمهوری، انتخابات آزاد، جدایی دین از دولت، آزادی احزاب و مطبوعات، برابری زنان و مردان، حقوق بشر و اقتصاد بازار بازتعریف کنند. برنامه دهمادهای مریم رجوی نیز همین مؤلفهها را دربر میگیرد.
این برنامه را باید بهعنوان موضع رسمی کنونی سازمان شناخت و آن را با تاریخ و عملکرد گذشته سازمان یکسان نکرد. اما در تحلیل سیاسی، برنامه رسمی بهتنهایی کافی نیست. باید دید یک جریان تا چه اندازه میتواند میان برنامه اعلامی، اعتماد اجتماعی، سازمان سیاسی و رفتار واقعی خود پیوند ایجاد کند.
📌متن کامل را اینجا بخوانید
🆔@hamidasefichannel2
Post #5116
4.35K