یه پاراگراف طولانی از توضیحات، یه آهنگ که وجودم رو نشون بده، یه آنلاین شدن غیرمنتظره، شنیدن حرفی که انتظارش رو دارم اما از نشنیدنش مطمئنم یا شاید هم.. فقط، یه بغل..؟.
مهربون بودنم؛ هزاران بار با خودم عهد میبندم و پیش خودم توبه میکنم که "آخرین باریه که این دنیا روی خوش من رو به خودش دیده" و دقیقا بعد از این حرفهای تکراری زمانی به خودم میام که میبینم دارم خودم رو برای یک "بیارزش فرد دیگه" هدر میدم.
همیشه میگم خاکستری؛ چون شاید اوایل از علاقهام بهش انتخاب میکردم اما بعد از مدتی به اجبار خاکستری بودم. متواضع باش، متعادل باش، کنترل داشته باش، عاقل باش، بیاحساس باش، روی هیجاناتت تسلط داشته باش و .. انگاری که نه سفیده سفید بودم و نه سیاهه سیاه اما واقعا چی میخواستم..؟ شاید نارنجی؛ شاید هم ترکیبش با سبز و مقداری از رگههای طلایی و زرد که از داخل به آبی نیمهشب میخورد و از بیرون به رنگ سبز شاخههای خیالم اما چه حیف که عبور دادن رنگ خاکستری روحم از منشوری که به دست دیگران باز نگه داشته شد همانا و پراکنده شدن نقش و نگار عزیزانم در زندگیم توسط رنگینکمون وجودم همانا.
اگر میتونستم به عقب برگردم و یه چیز رو تغییر بدم؛ این بود که طوری خودم رو بار نمیاوردم که به ظاهر بار مسئولیتهایی که برای یک زن خانهوار هم سنگین هست رو به دوش بکشم اما در باطن به اندازهی یه دختر بچهی پنج ساله حساس باشم.. و از همه مهمتر اینکه هیچوقت احساسات تضعیف کنندهام رو نشون نمیدادم تا هربار توسط نزدیکترین افراد زندگیم بیش از حد احساسی خطاب نشم و یکبار هم درک نشم.
دو ماه از آخرین باری که با هم حرف زدیم میگذره؛ هیچوقت حتی فکرش رو هم نمیکردم بخوام از فعل گذشته برای حرفهام نسبت بهت استفاده کنم. همیشه بهت میگفتم که اعتقاد دارم آدم هرچقدر هم از دست کسی که از دستش داده عصبانی باشه باز هم باید برای خاطرات و شخصیت سابق اون فرد ارزش قائل باشه و احترام رو نگه داره.. هیچوقت فکرش رو نمیکردم قراره از دست دادنِ تو عنوان "سختترین مرحلهی زندگیم" رو بگیره. سختترینها؛ بزرگترین عبرتها رو به آدم میدن آدم هرچقدر هم یکی رو دوست داشته باشه نباید بخاطرش کور بشه مگر اینکه فرد مقابل چشمهای اون طرف بشه؛ نه اون کسی که به موقع نابینایی در هوس خندیدن و تمسخر اون رو به چاه و چاله بندازه اما.. نمیخوام مثل تو از دید منطقی به همه چیز نگاه کنم :) خاطراتی که با تو داشتم اولینها بودن؛ اولین گل رز، اولین بغل، اولین خوراکی، اولین فروپاشی روانی، اولین مست کردن و .. بیشتر از هرچیزی دلم برای شبگردیهامون تنگ شده؛ هنوز هم وقتی میرم داخل اون کوچه یاد وقتهایی میوفتم که با عجله به اونجا میرفتیم درحالی که به بابای تو دروغ میگفتیم که یه جایی نزدیکی و حوالی خونهی ما داریم پرسه میزنیم.. یادته وقتی زمستون بود و من از بیپناهی به صندلی پارک و کتابی که تو بهم داده بودی پناه برده بودم و داخل راه برگشت تو رو با یه پلاستیک خوراکی و چیپسی که میدونستی طعم موردعلاقم بود دیدم؟ یادته وقتی نشسته بودم روی صندلی و با آستین سوییشرتی که از مامانم کش رفته بودم اشک و آبریزش بینیم رو پاک میکردم؟ یادته وقتی داخل سرسرهها نشسته بودیم میخواستی بغلم کنی و نمیدونستی چطور باید یکی رو بغل کرد؟ باید بگم که همه چیز رو یادمه دخترِ آفتاب. اولینها هیچوقت فراموش نمیشن؛ درست مثل تو اولین و بهترین رفیق صمیمیِ سابق من.
⛕آره خب من همون آدمیام که تک تک ریپوستهای عزیزانش رو چک میکنه تا مطمئن بشه حالشون خوبه؛ متنهای دیلیهاشون رو مرتب میبینه تا از حال خوبشون مطمئن باشه، اگر کسی بیشتر از خودم به چیزی نیاز داشت دو دستی تقدیمش میکنم بهش و ... دقیقا همون کارهایی که دوست دارم…
آره خب من همون آدمیام که تک تک ریپوستهای عزیزانش رو چک میکنه تا مطمئن بشه حالشون خوبه؛ متنهای دیلیهاشون رو مرتب میبینه تا از حال خوبشون مطمئن باشه، اگر کسی بیشتر از خودم به چیزی نیاز داشت دو دستی تقدیمش میکنم بهش و ... دقیقا همون کارهایی که دوست دارم بقیه برام انجام بدن و تا الان کسی برام انجام نداده.