دو ماه از آخرین باری که با هم حرف زدیم میگذره؛ هیچوقت حتی فکرش رو هم نمیکردم بخوام از فعل گذشته برای حرفهام نسبت بهت استفاده کنم.
همیشه بهت میگفتم که اعتقاد دارم آدم هرچقدر هم از دست کسی که از دستش داده عصبانی باشه باز هم باید برای خاطرات و شخصیت سابق اون فرد ارزش قائل باشه و احترام رو نگه داره.. هیچوقت فکرش رو نمیکردم قراره از دست دادنِ تو عنوان "سختترین مرحلهی زندگیم" رو بگیره.
سختترینها؛ بزرگترین عبرتها رو به آدم میدن
آدم هرچقدر هم یکی رو دوست داشته باشه نباید بخاطرش کور بشه مگر اینکه فرد مقابل چشمهای اون طرف بشه؛ نه اون کسی که به موقع نابینایی در هوس خندیدن و تمسخر اون رو به چاه و چاله بندازه
اما.. نمیخوام مثل تو از دید منطقی به همه چیز نگاه کنم :)
خاطراتی که با تو داشتم اولینها بودن؛ اولین گل رز، اولین بغل، اولین خوراکی، اولین فروپاشی روانی، اولین مست کردن و ..
بیشتر از هرچیزی دلم برای شبگردیهامون تنگ شده؛ هنوز هم وقتی میرم داخل اون کوچه یاد وقتهایی میوفتم که با عجله به اونجا میرفتیم درحالی که به بابای تو دروغ میگفتیم که یه جایی نزدیکی و حوالی خونهی ما داریم پرسه میزنیم..
یادته وقتی زمستون بود و من از بیپناهی به صندلی پارک و کتابی که تو بهم داده بودی پناه برده بودم و داخل راه برگشت تو رو با یه پلاستیک خوراکی و چیپسی که میدونستی طعم موردعلاقم بود دیدم؟ یادته وقتی نشسته بودم روی صندلی و با آستین سوییشرتی که از مامانم کش رفته بودم اشک و آبریزش بینیم رو پاک میکردم؟ یادته وقتی داخل سرسرهها نشسته بودیم میخواستی بغلم کنی و نمیدونستی چطور باید یکی رو بغل کرد؟
باید بگم که همه چیز رو یادمه دخترِ آفتاب.
اولینها هیچوقت فراموش نمیشن؛ درست مثل تو
اولین و بهترین رفیق صمیمیِ سابق من.
Post #46482
47
⛕ Photo