.
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشت
آب خضر از دلسیاهی فکر اسکندر نداشت
خانمان سوزست برق بینیازیهای حسن
ورنه آن آیینهرو حاجت به خاکستر نداشت
از بیابانی که سالم برد بیدردی مرا
غیر خون بیگناهان لالهای دیگر نداشت
من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین
عشقبازی پلهای از دار بالاتر نداشت
چون هلال عید، دور جام یک دم بیش نیست
وقت آن کس خوش که چشم از چشم ساقی برنداشت
چشم خوابآلود ما مستغنی از افسانه بود
کشتی ما از گرانباری غم لنگر نداشت
بود صائب در گرفتاری حضور دل مرا
غیر دام اوراق ما شیرازۀ دیگر نداشت
صائب_تبریزی
Post #389837
27
