نبندى دل اى بخْردِ هوشيار
به جادوى نيرنگىِ روزگار
فريبنده ديوىست زرّين پرند
سيهدل نگارىست سيمين عذار
فريبا نگردى به دستان او
كه كردهست بازوى رستم نزار
فراغت نخسبى در ايوان او
كه سيل است و اركانْش نااستوار
چه بالين و بستر گران كردهاى؟
كه ابر است و بامِ تو سوراخدار
به اُنسِ سراى سپنجى مپيچ
كه ناپايدار است و بىاعتبار
ننازى به مهر سپهر دو رنگ
نبازى به اين مهرۀ كمعيار
كمينكش كمانىست بس كينهتوز
جگردوز تيرىست غافل شكار
گرفتهست چالاک رَخش از حريف
فكندهست بر خاک، سامِ سوار
دريدهست دِرعِ نريمان به زور
بريدهست شريان شيران هزار
زره كرده چرمِ هژبران ز تير
گره كرده بازوى مردانِ كار
فرو كنده گورى ز بهرام گور
كفن كرده خِفتانِ اسفنديار
بزن مطرب آن ناىِ عيسى نفَس
بده ساقى آنجامِ دشمنْ خمار
بخوان از من اين نظمِ سنجيده نغز
كه از مغز گيتى برآرم دمار
به دور آور آن شادىآور قدح
كه دلگيرم از گردش روزگار
گران گشته بر دوش من زندگى
شكستهست پشتم درين زيرِ بار
به عهدى درين هفت خوانم اسير
به عمرى درين ششدرم سوگوار
درين سجنِ اندوهگينْ بىقرين
درين كاخِ سيمابگون بىقرار
چه پويم رهِ شكوۀ بيكران؟
چه گويم ز حرمان يار و ديار؟
كجا تاب و اين سينۀ شعلهخيز؟
كجا خواب و اين چشمِ اخترشمار؟
«حزين» از نواى پريشان تو
دلِ غنچه خون است و اشکِ هزار
بيفكن كنون زخمهاى خامه را
كه نازک بوَد تار و كفْ رعشهدار.
#حزین_لاهیجی
📘 دیوان حزین لاهیجی
بهتصحیح: ذبیحالله صاحبکار
ناشر: سایه، ۱۳۷۸ تهران
قصیده در شكايت از روزگار
Post #389662
45