سلام و ادب و مِهر بر دوستان
فردوسی با سرودن #شاهنامه که الحق کار صعب و سترگی بوده و میباشد ، حق بزرگی بر ایران و ایرانی دارد و کار فوقالعادهای به جهان و ایران عرضه داشته است .
اندیشمندان و شاهنامهپژوهان بسیاری در مدح فردوسی و اثر سترگش ( #شاهنامه ) ، سخن گفته تا شاید جزئی از دین به او را ادا کرده باشند ، و بنده نیز به سهم خودم اثر بینظیر فردوسی را ارج مینهم و به روان پاکش ، درود میفرستم .
ولی آنچه به استنباط بنده در این باب مغفول مانده است ، نقشِ همسرِ فردوسی میباشد و گویا کسی به آن نپرداخته است و یا اگر به آن پرداختند ، بنده ندیدم ، لذا از نظر بنده حداقل نصف ارزش #شاهنامه متعلق به همسر فردوسی میباشد ، تا نظر بزرگان چه باشد؟
فردوسی در داستان بیژن با منیژه - آغاز داستان به این نکته اشاره نموده است و همکاری و همراهی همسرش را ستوده است .
لذا با درود بیکران به روان پاک فردوسی و #همسرش ، آغاز داستان بیژن و منیژه را تقدیم دوستان میکنم .
#داستان_بیژن_با_منیژه - #آغاز_داستان
شبی ،،، چون شِبَه ، روی شُسته بهقیر ،
نه بهرام پیدا ، نه کیوان ، نه تیر ،
دگرگونه آرایشی ، کرد ماه ،
بسیچِ گذر کرد بر پیشگاه ،
شده تیره ، اندر سرایِ درنگ ،
میان ، کرده باریک و ،،، دل ، کرده تنگ ،
ز تاجش ،،، سهبهره ، شده لاجورد ،
سپرده هوا را ، به زنگار و گَرد ،
سپاهِ شبِ تیره ، برداشت ( و ) راغ ،
یکی فرش ، گسترده ،،، چون پَرّ زاغ ،
چو پولادِ زنگار خورده ، سپهر ،
تو گفتی ،،، بهقیر اندر ، اندوده ، چهر ،
نمودم ز هر سو ، بهچشم ، اهرمن ،
چو مارِ سیه ،،، باز کرده ، دهن ،
هرآنگه که برزد یکی بادِ سرد ،
چو زنگی ، برانگیخت ز اَنگِشت ، گَرد ،
چنان گشت باغ و لبِ جویبار ،
کجا ،،، موج خیزد ز دریایِ قار ،
فرو مانده گردونِ گَردان ، بجای ،
شده سُست ،،، خورشید را ، دست و پای ،
زمین ، زیرِ آن چادرِ قیرگون ،
تو گفتی ، شدستی بخواب اندرون ،
جهانرا ، دل از خویشتن ، پُرهراس ،
جَرَس برگرفته ، نگهبانِ پاس ،
نه آوایِ مرغ و ، نه هَرّای دَد ،
زمانه ،،، زبان بست از نیک و بد ،
نَبُد هیچ پیدا ، نشیب و فراز ،
دلم تنگ شد ، زان درنگِ دراز ،
بِدان تنگیاندر ، بجَستم ز جای ،
یکی مهربان بودم اندر سرای ،
خروشیدم و ، خواستم زو ، چراغ ،
در آمد بُتِ مهربانم بهباغ ،
مرا گفت : شمعت چه باید همی؟ ،
شبِ تیره ، خوابت نیاید همی؟ ،
بدو گفتم : ای بُت ، نیاَم مردِ خواب ،
بیاور یکی شمع ،،، چون آفتاب ،
بِنِه پیشم و ،،، بزم را ، ساز کن ،
بهچنگ آر چنگ و ، مَی آغاز کن ،
برفت آن بُتِ مهربانم ، ز باغ ،
بیاورد ، رخشنده شمع و چراغ ،
مَی آورد و نار و تُرَنج و بِهی ،
زدوده یکی جامِ شاهنشهی ،
گَهی ، مَی گسارید و ،،، گَه ، چنگ ساخت ،
تو گفتی ، که هاروت ، نیرنگ ساخت ،
دلم ، بر همه کام ، پیروز کرد ،
شبِ تیره ، همچون گَهِ روز ، کرد ،
مرا مهربانیار ، بشنو چه گفت : ،
از آنپس که گشتیم با جام ، جُفت؟ ،
مرا گفت آن ماهِ خورشیدچهر : ،
که از جانِ تو ، شاد بادا سپهر ،
بپیمای مَی ،،، تا یکی داستان ،
ز دفتر ، بَرَت خوانَم از باستان ،
که چون گوشَت ( گوشت ) ، از گفتِ من یافت برخ ،
شگفت اندرو مانی ، از کارِ چرخ ،
پُر از چاره و مِهر و نیرنگ و جنگ ،
همه ، از درِ مردِ فرهنگ و سنگ ،
بِدان سروبُن گفتم : ای ماهروی ،
مرا امشب این داستان ، باز گوی ،
ز نیک و بدِ چرخِ ناسازگار ،
که آرَد بهمردم ، ز هر گونه کار ،
نداند کسی راه و سامانِ اوی ،
نه ، پیدا بُوَد درد و درمانِ اوی ،
مرا گفت : کز من سخن بشنوی ،
به شعر آری از دفترِ پهلوی ،
بگفتم : بیار ای بُتِ خوبچهر ،
بخوان داستان و ، بیفزای مِهر ،
مگر طبعِ شوریده ، بگشایَدَم ،
شبِ تیره ، زاندیشه ، خواب آیَدَم ،
ز تو ، طبعِ من ، گردد آراسته ،
ابا مهربانیارِ پیراسته ،
چو گوئی بهمن باز ، پوشیدهراز ،
مرا ، طبعِ ناساز ، گردد بهساز ،
چنان چون ز تو بشنوم دربدر ،
چنان چون ترا کامِ دل ، سربسر ،
بگویم به شعر و ، پذیرم سپاس ،
ابا مهربان یارِ نیکی شناس ،
بخواند آن بُتِ مهربان ، داستان ،
ز دفتر ،،، نوشته گَهِ باستان ،
بهگفتارِ شعرم ، کنون گوش دار ،
خِرَد ، یاد دار و ،،، به دل ، هوش دار ،
#شاهنامهص ۲۱۵
Post #389698
25