تا کی از غفلت توان شد پای بند روزگار
چند گردد عمر،صرف چون و چند روزگار
دیگرم چیزی درین عالم نباشد دلپسند
بس که دلگیرم ز وضع ناپسند روزگار
هم چو من افتاده ای را می کند پامال جور
رام بهر سرکشان باشد سمند روزگار
حرمت آزادگان را پاس از آن دارم که نیست
مردم آزاده را سر در کمند روزگار
می توان از بند پیران کهن پیچید سر
لیک نتوان کرد سرپیچی ز پند روزگار
می شود در عهد پیری پست بالای بلند
تا ببیند هر کسی پست و بلند روزگار
دیده ام گلچین ز اهل روزگار از بس گزند
بعد از اینم نیست پروا از گزند روزگار
معانی
Post #389564
16