کُشتن و مُردن ، که بر نقشِ تن است ،
چون ،،، انار و سیب را ، بشکَستن است ،
آنچه شیرین است ، او شد ناردانگ ،
وآنکه پوسیدهست ، نَبوَد غیرِ بانگ ،
آنچه با معنیست ، خود پیدا شود ،
وآنچه پوسیدهست ، او رسوا شود ،
رو ، بهمعنی کوش ای صورتپرست ،
زآنکه معنی ، بر تنِ صورت پُرست ،
همنشینِ اهلِ معنی باش ، تا ،
هم ، عطا یابی و ،،، هم ، باشی فتیٰ ،
جانِ بیمعنی ، درین تن ، بیخلاف ،
هست همچون تیغِ چوبین ، در غلاف ،
تا غلاف اندر بُوَد ، باقیمت است ،
چون برون شد ، سوختن را آلت است ،
تیغِ چوبین را مَبَر در کارزار ،
بنگر اوّل ، تا نگردد کارْ ، زار ،
گر ، بُوَد چوبین ، برو دیگر طلب ،
ور ، بُوَد الماس ،،، پیش آ ، با طرب ،
تیغ ، در زرّادخانهٔ اولیاست ،
دیدنِ ایشان ، شما را کیمیاست ،
جمله دانایان ، همین گفته همین ،
هست دانا ، رحمةَ للعالمین ،
گر ، اناری میخری ، خندان بخَر ،
تا ، دهد خنده ،،، ز دانهٔ او ، خبر ،
ای مبارک خندهاش ،،، کو ، از دهان ،
مینماید دلْ ،،، چو دُرّ ، از دُرجِ جان ،
نامبارک خندهٔ آن لاله بود ،
کز دهانِ او ، سیاهی دل نمود ،
نارِ خندان ،،، باغ را ، خندان کند ،
صحبتِ مردانَت ، از مردان کند ،
گر تو سنگِ صَخره و مرمر شوی ،
چون به صاحبدل رسی ، گوهر شوی ،
مهرِ پاکان درمیانِ جان ،،، نشان ،
دل مده ، اِلّا به مِهرِ دلخوشان ،
کوی نومیدی مَرُو ، اومیدهاست ،
سوی تاریکی مَرُو ، خورشیدهاست ،
دل ، ترا در کویِ اهلِ دل ، کشد ،
تن ، ترا در حبسِ آب و گِل ، کشد ،
هین ، غذای دل بِده از همدلی ،
رو ، بجو اقبال را ، از مُقبلی ،
#مولانا
Post #389145
29