Post #5000
135
«غریق!» ۱. یخ، بوی ماندگی میداد و آنها، ناامیدی! زُل زده بود به هیاهوی انسانها. که هرروز بیرمغتر پیش میرفتند و او میانِ مرداب تنها میماند. مردابی که انگار بلعیدن را بیش از باتلاقها بلد شده بود! دستی را دید که بالا رفت و نامش را خواند. از بستهی کنارشاش بود.…
نمیدانم که چندنفرتان موضوعِ دیشب را خواندهاید، اما اگر خوانده باشید میدانید که روایت دو بخشِ لِهشده و تحت فشارِ گرانی بود! یکی ما مردمان بودیم که توانِ خریدمان را از دست دادهایم و بسیاری از محصولات دیگر برایمان غیرخوراکی شدهاند! حتی گوشت و مرغی که تا روزها پیش خریدِ همیشگیِ سفرهمان بوده. و دیگری روایت همان محصول بود. همان مرغِ یخزدهای که در قفسهها انباشته میشد و خریداری نداشت. و درنهایت تاریخ انقضایش میگذشت و خراب میشد. فاسد میشد و دور ریختنی! و میدانید جالبیِ تمام این نوشتهها چه بود؟ که واقعیت بود. واقعیتی که ما داریم زندگیاش میکنیم. واقعیتی که همهی روزهایمان را زیر و رو کرده و شاید گاهی، آنقدر تلخمان کند که از زهرِ مار گزندهتر شویم. ولی چه میشود کرد؟ که انگار سفرههایمان ویروسی گرفته که نشانهاش آلرژیهای شدید به برخی محصولات است. به گوشت، ماهی، مرغ و هزار محصول دیگر. البته که تا پیش از امروز هم از این سرفهها و بدقلقیها داشت. اما روی محصولاتِ خاصی معطوف میشد و سروکارش به همهچیز نبود. برخلافِ امروز که حتی به تخممرغ هم رحم نمیکند و پسش میزند! و معده نیز با دیدنِ رفتارهای سفره خونش به جوش آمده. خشم تمامش را بلعیده. و انگار او هم تصمیم گرفته هرچه درونش دفن میشود را بالا آورد! هر محصولی که ارقامش زیادهاش باشد. حق هم دارند. به هردویشان حق میدهم.
- ❤ 2
- 💯 2