Post #5008
168
دوستتدارم و راستش را بخواهی این علاقهی عجیبوغریب نه تنها کم نمیشود، بلکه گاهی آنقدر فوران میکند که دلم میخواهد قلبم را زیر مشتهایم بفشارم. بلکه با این التهاب و ضربانهای بیوقفه، گوشم را کَر نکند و دمار از روزگارم درنیاورد! دوستتدارم و اگر بپرسی مانندِ چه؟ میگویم مانند همین خاک و وطن. مانند خیابانهایی که گاهی دلم میگیرد ازشان. مانند مردمانی که گاهی میآزارندم. اما مگر میشود نبخشیدشان؟ مگر میشود مهربانی و دوستداشتنیبودنِ همهشان را دید و تاب آورد؟ نمیشود عزیزِمن. نمیشود چای تعارفکردن هایشان را دید و دست رد به سینهشان زد. و یا سرخ بودنِ خاک را دید و نبوسیدش. همهمهی خیابانها را دید و همراهش نشد. پیرمردی که ویالون مینواخت را دید و روبهرویش، همگام با سازش، نرقصید. بله، من دوستتدارم و نمیتوانم این علاقه را حس کرده و بیتوجه بمانم! و به همینخاطر است که آغوشت را سفتتر و محکمتر پاسخ میدهم. یا بوسهات را مشتاقانهتر. و شاید گاهی، ابرازِ احساساتت را پرشتابتر. تو مانندِ تمامِ آنهایی و من در کور بودن ناتوانم.
- ❤ 15