Post #4748
97
و امشب، میخواهم کمی از خیال بگویم! از رویابافیهایی که میتوانستند جانِ به لب آمدهی آدمی را به قلب بازگرداند. و قلب را چنان گرم کند که در جایِ خود بجنبد و به تپیدن بیفتد! چشم میبندم. دستانی از خاک برمیآید و کسی در اعماقِ ذهنم زمزمه میکند؛ «فکر میکنی روحِ آدمی به چه شکل باشد؟ فکرمیکنی همهچیز آنقدر ساده و بیذوق است که روحِ آدمیزاد به شکل پارچههای سفید باشد؟!» پلک زدم. دستانِ بیرون آمده از خاک تقلا میکردند و من خوب میدیدم که لاکِ ناخنهایش چطور کمرنگتر میشود. انگار که خاک به اسید میمانست! به استن و رنگ را در خود حل میکرد. همان صدا باری دیگر نجوا کرد؛ «من فکرمیکنم که روحِ هرکدامتان به شکلِ منحصربهفردِ خود باشد! مثلِ منحنیهایی که زیر فشارِ انگشتانِ مجسمهساز، شکل میگرفت.» دستانِ بیرون آمده را تماشا کردم. تا آرنج از بندِ خاک رها شده بود. میخواستم به سویش بروم و انگشتانم را بپیچم دورِ مُچش. بکشمش بیرون و بپرسم؛ در دلِ خاک چه میکرد؟ قدمی که برداشتم، فریادی در وجودم سر داده شد! «سر جایت بمان!» ایستادم. دورتادورم را گشتم و دریغ از یک آدم. احساسِ کسی را داشتم که خوابنما شده بود! شخصِ همیشگی، در ذهنم رژه میرفت. خشمگین و عاصی. ناگهان پروندهها را بر زمین آوار کرد و هوار کشید؛ «تو را چه به کارِ ارواح؟ میخواهی کمکش کنی؟ خاک های رویش را کنار بزنی؟» مبهوتش ماندم. پرسیدم؛ «ارواح؟!» پوزخندش را شنیدم. دست به سینه شد. «نگفتی. فکر میکنی روح چه شکلیست؟ در خیالِ شما بندههای حقیر، روح چه شکلیست؟» گشتم. به دنبالِ پاسخِ سوالی که حتی به گوشم هم نخورده بود! انگار که معلم، بیوقت خفتم کرده بود! سرش را دیدم که روبهروی مغزم قرار گرفت. که کنارِ گوشهایش پِچ زد؛ «آن روح زنده به گور میشود، تا زمانی که تو بگویی، روح چه شکلیست؟» و من پلک گشودم. انگشتانِ او هنوز میانِ خاک فرو میرفت و دستانش برای اندکی کمک بالا میآمد. پاهایم کرخت شده بود و توانِ هیچگونه حرکتی نداشتم. انگار که کسی بر زمین میخکوبشان کرده بود. صدای او را هنوز میشنیدم. که میگفت، آن روح زنده به گور میماند. تا زمانی که آدمیزاد بداند روحِ خودش به چه شکلیست! و من در ابتدا باید میدانستم که معمای لاینحل چیست.
- ❤ 4