تو برای من نه فقط یک زن شجاع، بلکه نمادی از قدرت، امید و پشتکار هستی. در هر لحظه از زندگی، با ارادهی آهنین و قلبی سرشار از مهربانی، مسیر را هموار کردی و موانع را یکی پس از دیگری از پیش رو برداشتی. تو به من نشان دادی که شجاعت یعنی ایستادن به پا خواستن، حتی وقتی زمین خوردن تلخ است. تو آموختی که معنای واقعی موفقیت در تلاش مستمر و ایمان به خود نهفته است. سمیه، تو برای من یک الگو هستی؛ کسی که نه تنها برای خود، بلکه برای اطرافیانش روشنایی و انگیزه میآفریند. افتخار میکنم که تو را میشناسم و هر روز از تو میآموزم که با عشق و اراده میتوان هر دشواری را پشت سر گذاشت و به قلههای بلند دست یافت. با تمام وجودم برایت آرزوی موفقیتهای بیپایان دارم و میدانم که راهت سرشار از روشنایی و افتخار خواهد بود.
روزهای بهاری هرات با نسیم ملایم و عطر گلهای تازه، حال و هوای خاصی دارند. مردم در کوچهها قدم میزنند و صدای آواز پرندگان فضای شهر را پر کرده است. من هم در این شهر کوچک حضور دارم؛ امروز را با خریدن مواد خوراکی آغاز کردم. چشمانم در جاده دنبال گل میگشت؛ میخواستم گلی بخرم و در گلدانی خشکیده که متعلق به پدرم است، بکارم تا جان بگیرد. سه سال است که گلخانه پدر خشکیده و خبری از گل و گیاه نیست. در پیادهرو دنبال گل گشتم، اما خبری نبود و من ناامید با خریدن وسایل خانه برگشتم. زندگی من همینطور بیهوده سپری میشود. آرزو داشتم در این روزها اتفاقات شیرین را تجربه کنم، اما انگار خوشحالی با من رفیق نیست. گاهی کتاب «بامداد خمار» را ورق میزنم. کتاب سیصد صفحهای را فقط میتوانم روزی بیست صفحه بخوانم. چند تار از موهایم سفید شدهاند و من با خودم فکر میکنم: ظاهر جوان، اما باطن پیر و خسته.
متوجه شدم که چقدر کم در بدنم زندگی میکنم؛ و چقدر زیاد در ذهنم... از روزمرگیهای خودم یا شاید از سرنوشت خودم.
زحمات زیادی در سال گذشته کشیدم، اما همهی این تلاشها برای خانواده کوچکم بوده است. اینجا برای من مقدس است؛ از نامش گرفته تا آدمهای مهربانی که حمایت کردند.