روزهای بهاری هرات با نسیم ملایم و عطر گلهای تازه، حال و هوای خاصی دارند.
مردم در کوچهها قدم میزنند و صدای آواز پرندگان فضای شهر را پر کرده است.
من هم در این شهر کوچک حضور دارم؛ امروز را با خریدن مواد خوراکی آغاز کردم.
چشمانم در جاده دنبال گل میگشت؛ میخواستم گلی بخرم و در گلدانی خشکیده که متعلق به پدرم است، بکارم تا جان بگیرد. سه سال است که گلخانه پدر خشکیده و خبری از گل و گیاه نیست.
در پیادهرو دنبال گل گشتم، اما خبری نبود و من ناامید با خریدن وسایل خانه برگشتم.
زندگی من همینطور بیهوده سپری میشود.
آرزو داشتم در این روزها اتفاقات شیرین را تجربه کنم، اما انگار خوشحالی با من رفیق نیست.
گاهی کتاب «بامداد خمار» را ورق میزنم. کتاب سیصد صفحهای را فقط میتوانم روزی بیست صفحه بخوانم.
چند تار از موهایم سفید شدهاند و من با خودم فکر میکنم: ظاهر جوان، اما باطن پیر و خسته.
متوجه شدم که
چقدر کم در بدنم زندگی میکنم؛
و چقدر زیاد در ذهنم...
از روزمرگیهای خودم یا شاید از سرنوشت خودم.
Post #1955
406
- ❤ 6