TGViewer
دغدغه ایران دغدغه ایران @fazeli_mohammad · 56.4K subscribers
Post #5169 9.06K

Forwarded from حسین قتیب

‏برای شما که شاید سال‌ها بعد این روزها را بخوانید،
‏نمی‌دانم ایرانِ ما در کتاب‌های شما چگونه تعریف خواهد شد.
‏شاید چند صفحه باشد درباره موشک‌ها، تحریم‌ها، تأسیسات، مذاکرات، تهدیدها، حکومت، مخالفان حکومت، قدرت‌های منطقه و قدرت‌های بزرگ.
‏شاید روی نقشه‌ای نشانمان بدهند؛ تکه‌ای رنگ میان خلیج فارس و دریای خزر، با چند فلش قرمز و آبی که از این طرف به آن طرف کشیده شده‌اند.
‏اما من می‌خواهم پیش از آنکه ایران برای شما تبدیل به نقشه شود، چیزی را بدانید:
‏ما اینجا زندگی می‌کردیم.
‏صبح‌ها بوی نان سنگک در بعضی کوچه‌ها می‌پیچید. کسی با دمپایی تا نانوایی می‌رفت و با دو نان داغ برمی‌گشت، یکی را همان سر کوچه تا می‌کرد تا نسوزاندش.
‏راننده اسنپ هنوز از گرانی بنزین و قیمت دلار حرف می‌زد. مسافر عقب ماشین جوابش را می‌داد.
‏مادرها در گروه خانوادگی می‌پرسیدند: «همه خوبین؟»
‏بعد همان مادر، پنج دقیقه بعد عکس گلدان شمعدانی‌اش را می‌فرستاد.
‏کسی وسط جلسه اداره یواشکی قیمت ارز را نگاه می‌کرد.
‏کسی در صف داروخانه نسخه مادرش را در دست داشت.
‏کسی دنبال کفش مدرسه بچه‌اش بود.
‏کسی جلوی میوه‌فروشی هندوانه‌ای را بلند می‌کرد، وزنش را حدس می‌زد و دوباره سر جایش می‌گذاشت چون گران بود.
‏کسی در مترو خوابش برده بود.
‏کسی برای اولین قرارش نیم ساعت زودتر رسیده بود و وانمود می‌کرد منتظر کسی نیست.
‏کسی از پشت فرمان برای ماشین جلویی بوق می‌زد و همان چند دقیقه بعد، وقتی پیرمردی می‌خواست از خیابان رد شود، می‌ایستاد.
‏کسی عصر جمعه دلش گرفته بود.
‏کسی برای شام سبزی خوردن می‌شست.
‏کسی کنار سینک آشپزخانه ظرف‌ها را می‌شست و از اتاق دیگر صدای اخبار می‌آمد.
‏زندگی ما همین بود.
‏همین چیزهای کوچک.
‏همین چیزهایی که از ارتفاع سی هزار پا دیده نمی‌شوند.
‏وقتی کشورت تبدیل به «پرونده» می‌شود، کم‌کم یاد می‌گیری میان خبرهای بزرگ، دنبال سرنوشت همین چیزهای کوچک بگردی.
‏یک نفر هزاران کیلومتر دورتر می‌گوید:
‏«ما ایران را به عصر حجر برمی‌گردانیم.»
‏برای او یک جمله است.
‏برای یک خانواده ایرانی ممکن است یعنی اینکه مادر بپرسد: «بنزین بزنیم؟»
‏پدر بگوید: «آره، بد نیست باک پر باشه.»
‏کسی دو بسته آب بیشتر بخرد.
‏کسی داروی فشار خون پدرش را برای یک ماه اضافه تهیه کند.
‏کسی پاسپورت‌ها را از کشوی پایین کمد بیرون بیاورد و تاریخ اعتبارشان را نگاه کند.
‏کسی به خواهرش در شهر دیگری زنگ بزند و خیلی عادی بپرسد: «شماها خوبین؟»
‏و هر دو وانمود کنند منظور خاصی ندارند.
‏برای من ایران همین فاصله میان «همه گزینه‌ها روی میز است» و آن دستی است که شب، بی‌دلیل، مدارک خانواده را در یک پوشه می‌گذارد.
‏همین فاصله میان ژئوپلیتیک و کشوی کمد.
‏می‌گویند حمله «دقیق» است.
‏اما زندگی دقیق نیست.
‏زندگی در ایران یعنی پیرزنی که صبح زود برای گرفتن نوبت آزمایشگاه آمده.
‏یعنی پدر و مادری که عصر در پارک روی نیمکت نشسته‌اند و بچه‌شان با دوچرخه دورشان می‌چرخد.
‏یعنی بوی برنجی که دم کشیده.
‏یعنی چایی که بیش از حد روی سماور مانده و پررنگ شده.
‏یعنی صدای قاشق در استکان.
‏یعنی تخمه شکستن جلوی تلویزیون.
‏یعنی کسی که کنترل را برمی‌دارد و میان خبر و فوتبال مردد می‌ماند.
‏یعنی دختری که جلوی آینه موهایش را مرتب می‌کند و از مادرش می‌پرسد این پیراهن بهتر است یا آن یکی.
‏یعنی پسری که برای سربازی‌اش دنبال پارتی می‌گردد.
‏یعنی دانشجویی که باید پایان‌نامه‌اش را تحویل بدهد و در همان حال هر نیم ساعت خبرها را تازه می‌کند.
‏یعنی معلمی که فردا صبح باید سر کلاس حاضر شود، حتی اگر شب تا سه صبح بیدار بوده.
‏یعنی پرستاری که شیفت شب دارد و در خانه به بچه‌اش می‌گوید: «مامان صبح برمی‌گرده.»
‏یعنی مغازه‌داری که صبح کرکره را بالا می‌دهد، حتی اگر شب قبل صدای انفجار شنیده باشد.
‏یعنی مردی که جلوی مغازه همسایه می‌ایستد و جمله همیشگی را می‌گوید: «چه خبر؟»
‏و جواب می‌شنود: «سلامتی.»
‏همان «سلامتی» ایرانی که گاهی یعنی هیچ چیز خوب نیست، ولی هنوز ایستاده‌ایم.
‏ما درباره حکومت خودمان هم حرف می‌زدیم.
‏در اسنپ.
‏سر میز شام.
‏در مهمانی.
‏در گروه واتساپ خانواده.
‏گاهی با احتیاط.
‏گاهی با خشم.
‏گاهی با شوخی.
‏یکی می‌گفت همه‌چیز تقصیر اینهاست: آخوندها.
‏یکی جواب می‌داد دنیا هم ول‌کن ما نیست.
‏یکی بحث را عوض می‌کرد و می‌گفت: «بابا ولش کن، غذا سرد شد.»
‏زندگی سیاسی در ایران همیشه فقط سخنرانی و تظاهرات و بیانیه نبود.
‏گاهی سیاست همین بود که قیمت روغن را با ماه قبل مقایسه کنی.
‏همین که بفهمی دارویی که همیشه بوده، این بار نیست.
‏همین که حساب کنی شهریه مدرسه را چطور بدهی که تازه مجازی است.
‏همین که دوستت بگوید برای مهاجرت وقت سفارت گرفته.
‏همین که یکی بگوید می‌روم و دیگری جواب بدهد: «من نمی‌تونم پدر و مادرم رو تنها بذارم.»
‏ایران پر از همین تصمیم‌های نیمه‌تمام بود.
  • 👍 211
  • 👎 14
More from @fazeli_mohammad
  1. Sep 24, 2026انقلاب خوب است یا اصلاح؟ کدام امکان‌پذیر است؟ دیدن گفت‌وگو https://youtu.be/LbqNo2jJNss #ا…
  2. Sep 23, 2026اسلایدهای گفت‌وگوی دکتر مسعود نیلی با ایران‌تاک گفت‌وگویی با دکتر #مسعود_نیلی با عنوان «صن…
  3. Sep 23, 2026خدایا، ما را از آن وطن‌دوستی که تنها در روزهای پیروزی به کار می‌آید، دور کن. به ما بیاموز…
  4. Sep 22, 2026تغییر تدریجی یا انقلاب: اهمیت احزاب در جامعه ایران محمدرضا جلایی‌پور دانش‌آموخته جامعه‌شنا…
  5. Sep 20, 2026گفت‌وگویی بود درباره تاب‌آوری ایران و برخی مشخصاتی که این تاب‌آوری و هم‌زمان زندگی دشوار ج…
  6. Sep 19, 2026زیستن در تنگنای جنگ: چرایی تاب‌آوری ایران در این قسمت #علیرضا_عبدالله‌زاده، دانش‌آموخته سی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →