خرمنی گل قصه گوید، که گلستان دارد
سورهی یأس نخوانم ز پس معرکه که
با غم خویش مصیبت چو مستان دارد
عشق اگر حق باشد کَس ز خود وا میرهد
نِه به عمری که سراسیمه چیستان دارد
همچو دُردانه به کف، در پسِ بحرِ سَهَف
شده دربند محبت که چو دوستآن دارد
کوی لیلی چو نهادینه شده در سر وی
تن به بند هم باشد فکر کوهستان دارد
واپسین مرهم هر عاشق دل زارِ خراب
کوهِ دوست دارد و نی، کوهِ دوستان دارد
به تن و عطر تنش یار، آراست جامه
و ز بوی، خرقه مقام رخت بستان دارد
عاشقْ جان به کف اما در خیال معشوق
هر محبت حکمی چو داد و ستان دارد
مَرقدِ مُرشدِ مِیخانه مَنارِ مِی خوران
گو کدامین شیخ کین زائر و آستان دارد
گر رخ و سیما رَوَد وز منظرم جانا فِتد
سر سودایی سلامت که دستان دارد
-هزاردستان🪶
@Farsi_but | 🪶..کانون شعر و ادب فارسی