بیا تا جام لبریزی ز صبرم را زهی پوشیم
ز تربت لعل هرمزگان به چشمان سرمه افشانیم
خزر را هلهله گویان به صد بیگانه نفروشیم
صبا گر شهرمان چون سوخت لیکن ریشهمان باقی
اصالت را غنی از عهد دقیانوس و از شوشیم
خزانم را مَبین حالا، گلستانی چه بود ایران
بدان ققنوس این خاکیم مپندار شعله خاموشیم
کجا دیدی بسان تختی که جمشیدش روا دارد
بُود کان شاه را خوش یُمن کین بر خویش میجوشیم
ز حافظ غرق ابیاتیم ز سعدی کوه اندرزیم
به شهنامه شدیم وارث خردمندانه میکوشیم
چو کاوه گرز بر دستیم و تیری در کمان داریم
وز آرش خون سرخی را به تن جانانه اَخروشیم
جدالی بین آن دستان و آن اسفندیاران شد
پر افکندیم به اختر، رستمی را نوشداروشیم
عدالتنامهای از گِل، عطا شد عالمیان را
بخواب آسوده ای کوروش ما بیدارو برگوشیم
سکان داران ساحل را به دریا حکم طوفان نی
شنو فرزند ایرانیم چو جاویدانِ داریوشیم
-هزاردستان🪶
@Farsi_but | 🪶..کانون شعر و ادب فارسی