پیر لبخند زد و او را به خانه میبرد.
باده فروش جامی پیش روی عارف گذاشت و
گفت: «بنوش.»
عارف جرعه ای چشید و ناگهان به گریه افتاد.
پیر پرسید: «چه دیدی؟»
گفت: همان رازی را که سالها در کتابها بوده و
خلوت ها میجستم.»
پیر گفت پس دانستی که بعضی رازها را ممکن است نشنود؛ باید چشید.»
حافظ میگوید: عارف راز را نگفت، اما باده فروش از آن باخبر بود؛ زیرا راز عشق در زبان نیست در دل چشیده است.
@Farsi_but | 🪶..کانون شعر و ادب فارسی