و این شوریده بازار پر از غلغهی تجار قنده
ز کرمان پیشکشی تقدیم هر آنی که دلخونه
همین جمله که میگویم، دلم ور باد و ور بنده
به شهدِ عشقِ معشوقی نهایت آدمی خندست
غمِ شیرینِ شیرین بود چنان کوه و کمن کنده
حکایت شد ز کوهستان که اشک مرد رودیست
ولی باریکهای بیش نیست از آن دریای کوبنده
صَدان کیش و هزار آیین شده تقدیس هم آدم
نگفتند، چو قدیس شد همان دردهای سوزنده
شکافِ دل غرس کردم چو از سینه نِیای روید
نوازید نِی چو غم بادی، چه نیزار گشت زارنده
که ضربالمثلی گوید بَرَد آنچه که باد آرد
ولی این بار غمی آمد، مثل را کرده شرمنده
و غم آوردهای باشد ز سرمستی رندان و
گرت جامی به کف آمد بجا آور غمِ بنده
برآمد موج سیلابی به چشمانِ خُمآلودی
مرا در بر مِی غرق کرد همان چشم درنده
میازار غم به وقت عشرت و احوال سرخوش
کز غروبی میپرد از شانهات هم این پرنده
-هزاردستان🪶
@Farsi_but | 🪶..کانون شعر و ادب فارسی