روایتهای تلخی از دیار سیستان گویم
200 شاخه گل شاداب، بُستانی به گلدان کاشت
به یک گلدان تاریخی ک بر پیکر ترکها داشت
گلی از شرق، گلی از غرب، گلی همشهری من بود
زبان من نمیچرخد، درآن گلدان 200 تن بود
گمانم آذرخشی بود ب آن گلدان زخمی خورد
گلان را عمر طولانی به خواب دسته جمعی برد
کنون من ناله ای دارم، ز مغز استخوان خیزد
وجودم سوخت ای مردم، کسی آبی خنک ریزد
به هنگامی ک حقش را یزیدی با وَلَع میخورد
جوانم آرزویش را به زیر خاک سرد میبرد
بمیرد بانی اش آخر،قرار بود مرد برگردی
نه با پیراهنی از خون و رویی زرد برگردی
دگر ن صلح میخواهم نه آن رویای آزادی
ک دیگر من نخواهم دید تورا در رخت دامادی
تسلیت ب تمام ایران و خانواده های داغدار حادثه ی ایرانشهر💔🖤
-خوشه🌾
@Farsi_but | 🪶..کانون شعر و ادب فارسی