کجا آن قعر تنهایی، کجا این قاتلِ عقده
چشیدم طعم قحطی و فقر شعلهافروز را
ولی مِنّت نجوییدم ز هر جماعتِ لوده
به جنگل سبز بودم که رفت بیشه به یغما
منم آن بچه شیری که شد شیرشاهِ زبده
و چو ایستاده نخلی به بیابانی سوزناک
که بی سر هم بگردم باز بِرویم من ز کُنده
تو با رویا همان اول نشستی، و من بودم
خزاندم سینه به رویا با نیزهای در گرده
اگر مجموعِ این عالم، ستم را نیک پندارد
نباشم من ز این عالم، و موری را نیازرده
به گیتی حقی دارم، توانستم که میگیرم
اگر نَتوانَمَم نوشش هر آنکس حقم خورده
طنابی را بیاویزم که جنسش از امیدواری
برایِ دارِ آن واژه که شعر را کرده افسرده
و امید، ستونی به این عرشِ بلند است
که جانِ غنچه انگیزد بر نرگسِ پژمرده
خلاصه پدرم گفت از آنچه بودم و هستم
که من ققنوسی گشتم از آن خاکسترِ مرده
-هزاردستان
@Farsi_but | 🪶..کانون شعر و ادب فارسی