🔸آنگاه که سید قطب عشق و علاقه به سرزمین مادری را فطری میداند!
◾️در هشت قسمتِ گذشتهی این سلسله یادداشتها، با استناد به سخنانِ صریحِ سید قطب در تفسیر فی ظلال القرآن، نشان دادیم که او چگونه «وطن» را خاکی بیارزش، مفهومی جاهلی، بُتی در برابر خداوند و رقیبی برای عقیده معرفی میکند. اما آیا سید قطب توانسته است تا انتهای تفسیر خویش، به این ایدئولوژیِ وطنستیزانه وفادار بماند؟ پاسخ منفی است.
◾️او، به عنوان نظریهپردازِ جریانهای تکفیری، در رویارویی با داستانهای قرآنی و عواطفِ پیامبران، ناخواسته دچار تناقضی قابل تامل میشود. یکی از بارزترین این تناقضات، ذیل آیات سورهی طه و داستان بازگشت حضرت موسی(ع) به مصر رخ عیان میکند؛ آنجایی که قطب مینویسد:
چرا [موسی] بازگشت در حالی که به عنوان یک راندهشده از مصر خارج شده بود؟ او در آنجا یک قبطی را هنگامی که دید با یک نفر از بنی اسرائیل درگیر است، کشته بود، و در حالی از مصر گریخت که بنیاسرائیل در آنجا انواع شکنجهها را متحمل میشدند. [چرا بازگشت] در حالی که در مَدیَن، در جوار پدرزنش شعیب - که به او پناه داد و یکی از دخترانش را به عقد او درآورد - امنیت و آرامش یافته بود؟ این [بازگشت]، به دلیلِ جذبهی وطن و خانواده است که دستِ قدرت الهی آن را به عنوان پوششی برای نقشهایی که برای موسی مهیا میکند، قرار میدهد...
فی ظلال القرآن، ج ۴، ص ۲۳۳۰.
◾️با دقت در این سخنانِ متناقض با اصولِ پیشینِ سیّد قطب، نکات مهمی قابل ذکر میگردد:
1️⃣ اعترافِ ناخواسته به فطری بودنِ علاقه به وطن
قطب در بخشهای قبلی تفسیر خود ادعا کرده بود که پیوندهای سرزمینی و خونی (علاقات الأرض و الدم) هیچ اعتباری در حسّ اسلامی ندارند و انسانها نباید مانند چارپایان به گِردِ یک چراگاه (وطن) جمع شوند! اما در اینجا، هنگام تحلیل رفتارِ یکی از پیامبرانِ اولوالعزم (حضرت موسی)، ناگهان از عبارتِ «جَاذِبِيَّةُ الْوَطَنِ وَالْأَهْلِ» (جذبه و کششِ میهن و خانواده) استفاده میکند. او به صراحت اعتراف میکند که نیروی محرکهی موسی(ع) برای رها کردنِ امنیتِ مَدیَن و بازگشت به دلِ خطراتِ مصر، همین عشق طبیعی و کششِ درونی به زادگاهش بوده است. این یک اعترافِ آشکار به قدرتِ انکارناپذیرِ حس علاقه و کشش به زادگاه در نهادِ انسان است.
2️⃣ فروپاشیِ نظریهی «وطن به مثابهی بُت»
اگر — چنانکه قطب پیشتر مدعی بود — وطندوستی نمادِ «جاهلیتِ مدرن» و نوعی «شرک» و «بتپرستی» است، پس چگونه یک پیامبرِ الهی تسلیمِ این جذبهی شرکآلود میشود؟! قطب در اینجا در یک بنبستِ تئوریک گرفتار میشود: او یا باید بپذیرد که وطندوستی دستِکم – حتی اگر ارزش نباشد – کاملا طبیعی و در نهادِ انسان است (که در این صورت تمام ادعاهای قبلیاش فرو میریزد)، یا باید موسی(ع) را متهم به پیروی از آداب و رسوم جاهلیت کند! ظاهرا در اینجا او ناگزیر راه اول را — هرچند به صورت ضمنی — برمیگزیند و وطن را از جایگاهِ «بُت» به جایگاهِ «یک جذبهی انسانی» بازمیگرداند.
3️⃣ وطندوستی؛ ابزارِ دستِ قدرتِ الهی
تناقضِ قطب زمانی به اوج میرسد که او میگوید خداوندِ متعال همین «جذبهی وطن» را به عنوان پوشش و بستری برای اجرای ارادهی خود و نقشآفرینیِ موسی به کار میگیرد. سؤالی که پیروانِ تفکرِ قطبی باید به آن پاسخ دهند این است: آیا خداوند از یک انگیزهی «فاسد»، «جاهلی» و «بیارزش» برای پیشبُردِ رسالتِ پیامبرانش استفاده میکند؟ وقتی خداوند «عشق به موطن» را بسترِ تحولاتِ توحیدی قرار میدهد، نشانگر آن است که این عشق، دستِکم هیچ منافاتی با توحید ندارد.
4️⃣ شکستِ «ایدئولوژی» در برابر «طبیعتِ انسان»
این پاراگراف به روشنی اثبات میکند که اتفاقا این ایدئولوژیِ جهانوطنی و امتگراییِ افراطی است که سازهای ذهنی و و برساختهی دوران جدید است؛ نه عشق و علاقه به سرزمین مادری. یعنی بر خلاف ادعای برخی که سعی دارند اصل و اساس وطندوستی را به دوران مدرن برگردانند، این فراز از آیات به خوبی نشان میدهد که عشق و علاقه به زادگاه و طن، در نهادِ انسان بوده و هست؛ اگرچه در دوران مختلف تاریخی ظهور و بروزهای مختلفی یافته باشد یا حتی بازیچهی دستانِ سیاستمداران شده باشد.
سیّد قطب هرچند در مباحث تئوریک تلاش میکند انسان را از خاک و ریشهاش جدا سازد، اما به محض آنکه با یک «انسانِ واقعی» (حتی در قامتِ یک پیامبر) در متنِ تاریخ مواجه میشود، چارهای نمییابد جز آنکه در برابرِ قدرتِ «احساس کشش به وطن» سر تعظیم فرود آورده و به زیبایی و جاذبهی آن اعتراف کند.
🆔 @FarshidSharafi | فرشید شرفی