#شراب_خورشید
برای #شهرزاد_سائس
ای سخندان خامشی زندانِ توست
رازِ روشن در بنِ دندانِ توست
گر چه خاموشی چراغی روشن است
هم سخن جانِ جهان را جوشن است
گر تو خاموشی گزینی، وایِ ما
ای نوایت با دل و جان آشنا
یار اگر گوید خمُش، دارد سخن
گوش وا کن سوی آن غنچهدهن
رمزی از راز شکفتن در سحر
میگشاید آن گلِ خورشیدفر
راز بشنو، راز میگو، گفتوگو
در خموشی، شهکلیدِ آرزو...
یار را آیینهای در جیب بود
از نظرها غیب، آن بیعیب بود
با دلِ خورشید میزد نبضِ او
نور مینوشید بیجام و سبو
متصّل را خود حجاب این ظرفهاست
بی لب و گوشی دلان را حرفهاست
بی لب و گوشی سرایند از وصال
آرزو آیینه دزدد از خیال
نور بر آیینه زینسان میرسید
شعلهها تا کهکشانها میکشید
روز و شب آن آینه اندر سماع
با کران کو هوش و گوشِ استماع؟
چون ندیدند آن همه، کور آمدند
سایهای دیدند و بینور آمدند...
آفتابا! با تو تابیدن خوش است
وز پسِ پرده تو را دیدن خوش است
شعلهات را ذره کی تاب آورد؟
هر که دیدت، چشمِ او آب آورد
بیحجابی دیدنت را روی نیست
مأمنم جز آن سرِ گیسوی نیست
مینشینم ایمن از آن شعلهها
زیرِ چترِ امنِ این زلفِ رها...
تو مگو: «کاین شمع را خاموش کن»
وقت بیوقت است جانا! گوش کن
من که انگشتِ سکوتم بر لب است
میگشایم راز، کاین شب آن شب است
آن شبی که راز میبایست گفت
گل به تو گفت و هم از تو گل شنفت
از ادب چندان که گفتم نیستم
از لبِ ساغر شنو تا کیستم
آخرین پیمانهٔ مستان منم
نیستیپروردهٔ هستان منم
آن سبو بنگر شکسته پیشِ پات
روزگاری بود چون من آشنات
میرسد روزی که من هم بشکنم
همچو شیشه سر به پایت افکنم
لیک اکنون باده میجوشد به جام
زیرکان را جام میباید مدام
جامت اندر دست، خواهی بشکنش
یا شرابی مست در جان افکنش
#فرخ_سائس
بهمن _۱۳۹۶
@faranbagh
Post #316
1.13K