#داستان_زندگی
#سوگلی_شیخ_159
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_نه
عاشقتم جواهر، عشقت هر روز تو قلبم روزنه هاش بیشتر میشد ،بهت قول میدم نمیزارم اخمی به ابرو بیاری ..
لبخند کمرنگی زد و گفت امیر ؟
_جون امیر ؟ یکی داشت منو میکشت گفت عجیره اش کردن.
_نگفت کی بوده ؟ نفهمیدی کی تورو به اینجا آورده بود ؟سرش را تکون داد و بریده بریده که معلوم بود حالش خوب نیست گفت نه ...!!
بی هوش به اینجا آورده بودن و یهو گردنم خم کرد و سرش روی گردنم افتاد ، لبم با دیدن این صحنه لرزید.،
آروم صدا زدم جواهرم ....؟!
منو نترسون دورت اون چشات بگردم سوار بَلَم شدم و روی پام خوابوندمش ..
به صورت معصومش نگاه کردم و گفتم خدااااا ...از دور ایوب و مردای عشیره سوار بر بلم ها به سمتم می اومدن را دیدم!
صدای هق هق هایم به عرش میرسید چه بلایی سرش آورده بودن چه بلایی داره سرم میاد ؟ جواهر مثل بچه ی معصوم روی دستم آبادی را چرخوندم و به خونه رسوندم.
حورا با دیدن جواهر بی جون در جا میپرید و به سر و صورتش چنگ میزد ،
ایوب به همراه قابله داخل حیاط شدن قابله به صورت رنگ پریده ی جواهر نگاه کرد و گفت از اتاق بیرون برید.!
_نه نه من نمیتونم ... نمیتونم تنهاش بزارم!
لاالله اله گفت و بقچه اشو باز کرد و چیزی به بینی جواهر مالید.
_ببین پسرم اینی که زدم مرده را زنده میکنه اما چرا زنت اینجور شده ؟ کجا رفته بود ؟ راست میگن یکی زنتو از اتاقش دزدیده ؟چه دشمنی با شما دارن؟!
با ترش رویی جوابش دادم گفتم هر کی بوده باید جلوی چشمم جون دادنشو ببینم!
قابله گفت : پسرم زنت ضعیف و بی جون شده،!یه مقدار غذاهای محلی مثل خورشت بامیه قلیه ماهی صبور کبابی بهش بدید تا این بنده خدا جون بگیره.،
تا خواستم لب باز کنم و بگم جواهر از امروز تخم چشامو بخوره !
جواهر با ناله چشاشو باز کرد و گفت ای ...ای ننه!
ــــ دردت بخوره تو سرم عزیزم دردت با جون میخرم عزیزک امیر دور اون ای گفتنت برم جواهرکم ..!
قابله با استغفر الله شالش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت خدا شر را ازتون دور کنه و از اتاق بیرون رفت.!
جواهر لبخندی بهم زد،
وااای این چقدر لبخندش با لب و لوچه ی قلبم بازی میکرد و دلم را میبرد
_خوب میشی عشقم آروم باش
-پام درد میکنه!
ماکسی را بالا زدم و از زانوی باد کرده وحشت کردم نفسمو تو سینه حبس کردم و گفتم لعنتی ها چه به روز زنم آوردن ...هر کی بودی و هستی زنده نمیزارمت.
دستمو محکم فشار داد و گفت بسه امیر از این همه خون و خونریزی خسته نشدی ؟!
بزار خدا تقاص کارشو بده دیگه نمیخوام دستت به خون کسی کثیف بشه !
چشامو روی هم بستم و آروم گفتم اگه بزارم و راست راست راه بره به ریش من میخندن ...!
_بخندن بزار هر چه میخوان بگن مهم اینه تو آرامش زندگی کنیم.
ــــ تو نمیخواد به چیزی جز خودت فکر کنی!
بلند شدم و گفتم تا قابله نرفته بهش بگم مرحمی روی زخم پات بماله.
به صورتش که پر از مهر و محبت بود یه بار دیگه نگاه کردم و از اتاق بیرون رفتم.!
حورا کنار امیرعلی و نسرت و اسرا و سلوی ایستاده بود با دیدنم غمش را ببین لبش مخفی کرد و گفت آقا میتونم ننمو ببینم ؟
سرم را بالا و پایین کردم و گفتم بله میتونی!
ایوب پریشون از پشت در داد زد شیخ ؟
_چی شده ایوب ...؟!
-دوتا خبر آوردم برات هر دو مألم و درد آوره ..!
_بگو چی شده ؟ چرا هر بار که خبر میاری آدم را نصف جون میکنی ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت همشیره خیریه تو نخلستون به دار آویخته شده ،میگن یکی داد میزد جزای زنی که برای زن شیخ مظلوم فتنه کرده این جزا کم هست ..!
باورم نمیشد :اون آدم کی بوده ؟ !
سرش را به طرفین تکون داد و گفت معشوقش بوده و قبل از اینکه مردای ما دستگیرش کنن شمشیر را توی شکمش فرو برد !
نفسم بریده بود، خبر دوم چیه ؟!
-پسر شهری که امضای طلاق دخترت را مهر کرده ملا برگه اشو تحویل من داد.
_یعنی چی ایوب ؟ داری بهم میفهونی زن سابقم مادر دخترم این دسیسه ها وقتی تو خونم بود برامون درست کرده بود ؟!
یاد اون آبی که منو جواهر خورده بودیم افتادم پس چرا دست جواد بود ؟!
ـــ آقا حتما برای شما درست کرده بود و پسر شهری بدون اطلاع برده که ازش آب بخوره
_پس چرا دخترمو طـلاق داده؟ وقتی زنش آبسـتن بوده ؟!حالا برو قابله رو صدا بزن تا دور نشده تا بعداً یه فکری به حال این زندگی کنم! درو بستم اما نسرت پشت سرم ایستاده بود و کل حرفامون را شنیده بود.
بی هیچ واکنشی به سمت اتاق رفت و هنوز داخل اتاق نشده بود که شبیه آب روان کف زمین افتاد،قابله ساعتی بعد از اتاق نسرت بیرون اومد و گفت: شیخ این همه اسـترس چی رو داشتی ؟ دخترت اصلا آبستن نبوده ...
حتی دستی به دخترت نخورده و هنوز باکره اس، این همه خبر یه جا نمیتونستم تحمل کنم سرم داغ شده بود.
#ادامهدارد
#داستان و پند#
@fal_maral