TGViewer
Channel Public Channel
فآش

فآش

@faash1

قبل از هر چیزی،خاله فاطیما؛
مُعاونَک:(معاونِ‌صغیر)؛
در حالِ تلاش برای فآش کردنِ احساسات؛
در نهایت مخاطب همه چیز در اینجا خودمم.
شناس:
@im_faash1bot
ناشناس:
https://t.me/HarfChatBot?start=f77dd1a47a57
Subscribers
99
Photos
880
Videos
72
Links
42

Showing posts older than #3607 · Back to latest

Older Posts 16 shown
Post #3606 108
وسط جنگ بودن رو به منتظر جنگ بودن ترجیح میدم.
Post #3604 115

Forwarded from رضوان؛

بعدا؟
بعدا من رفتم تو لیست ریپورت
Post #3603 127
عجم علوی | مهدی مولایی روزی اگر توانش را داشته باشید، از ما لیست ترور و قتل می‌سازید.
.
Post #3602 478
آدمایی که تو قنوت نمازشون «الهم‌الرزقنا‌‌توفیق‌شهادة» میخونن رو با ریپورت میترسونن.
Post #3600 1.11K
اللّهُمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي تَجعَلُ فیها مَن تُریدُ؛
Post #3592 120
جالبه که عرزشی جماعت که تا الان بخور بخور و بچاپ بچاپ بود و جیره خور نظام بود و پول میگرفت برا راهپیمایی و سوریه و نونش تو روغن بود امروز یهویی انقدر گشنه شده که نمیتونه از هدی بیوتی خرید کنه.حالا دیدین انقدر جیره ای در کار نبود بخوریم گشنه موندیم خانوم کاتوزیان؟
Post #3590 105
- فاطمیه . زمزمه‌ی فریاد شلوغی‌ها به پایان رسیده بود و آرامش نرم‌نرمک از لا به لای دیوار های شهر، سرک می‌کشید شهر اما بوی خون می‌داد بوی دود؛ عطر باروت .. ظاهراً در خانه بودم و باطناً نفس می‌کشیدم در کنارِ نفس‌های مردی سبزپوش ؛ در میانه‌ی آشوب .. چشم به در دوخته و حلقه…
به همسایه ها بگید:«همسرِ جوونم رفت»
Post #3589 94

Forwarded from - فاطمیه .

زمزمه‌ی فریاد شلوغی‌ها به پایان رسیده بود و آرامش نرم‌نرمک از لا به لای دیوار های شهر، سرک می‌کشید شهر اما بوی خون می‌داد بوی دود؛ عطر باروت .. ظاهراً در خانه بودم و باطناً نفس می‌کشیدم در کنارِ نفس‌های مردی سبزپوش ؛ در میانه‌ی آشوب .. چشم به در دوخته و حلقه ام را به بازی گرفته بودم که با تماس عاطفه رو به رو شدم. تماس گرفته بود که بپرسد از همسرم خبر دارم؟ مصطفی را می‌گفت. مصطفیِ علیخانی. هم‌او که حاصل تحقق وعده‌ی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود. صاحب اسمِ ثبت شده در دومین صفحه‌ی شناسنامه‌ام، مرجعِ حلقه‌ی جاخوش کرده در دست چپم، مالکِ دنج‌ ترین نقطه‌ی قلبم .. من که خبر داشتم. پس این موج آشوبِ روان شده در دلم از کدام اقیانوس منشأ می‌گرفت؟ این پیرزنِ سیاه‌پوشِ زانو به بغل در ذهنم، بهر چه ذکر مصیبت به لب داشت؟ دندانِ صبر بر جگر فشرده و دلم را دل‌‌داری دادم:« آروم باش فاطمه! نشنیدی میگن بی‌خبری خوش‌خبریه؟ صبر کن .. پیداش میشه کم‌کم. » بعد از چندین تماس بی پاسخ، وقتی نازکیِ صدای مادرش را به جای بمیِ صدای خودش از پشت تلفن شنیدم؛ در دل، نگرانی‌ام را به سخره گرفتم و گفتم : « دیدی؟ خستگی امونش نداده حتی رسیدنشو خبر بده دلشوره‌ت عامل بدخوابی خونواده‌ش شد زن! » اما پاسخ مادرش، با انتظارم متفاوت بود. گوشی‌اش را جا گذاشته؟ ما که تازه صحبت کرده بودیم؛ چطور گوشی‌اش در خانه جا مانده؟ ممکن نبود. جورچینِ مغزم، جور در نمی‌آمد پازلِ ذهنم، تکه‌ای گمشده داشت این‌بار، مبدأ دلشوره هایم را بلد بودم. بی رحمیِ دشمنانِ هم‌سنگرم ترس هم داشت؛ نداشت؟ هم‌چنان که در ذهنم، سناریوهای تلخ و شیرین را کارگردانی می‌کردم ؛ صدای مکالمه‌ی پدرم با مخاطبی پشت گوشی، توجهم را به خود جلب کرد. مکالمه‌ای که اعصاب پدر را مخدوش کرده بود و استیصال را میهمان چشمانش .. نگاهِ منتظرم، سخن نمی‌خواست؛ می‌خواست؟ با این‌حال، کرور کرور اصرار به پای پدر ریختم تا راضی شد لب بگشاید: « حاضر شو بریم .. مصطفی تیر خورده به پاش! » همسرم را می‌گفت؟ مصطفی ؟ مصطفیِ علیخانی ؟ هم او که حاصل تحقق وعده‌ی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود ؟ تیر اگر به پایِ او خورده ؛ دردش چرا از آنِ قلبِ من است؟ مسیر خانه‌ی پدری‌ام تا خانه‌ی پدری‌اش چگونه گذشت؟ نمی‌دانم! تمام همسران شهدا را به همین بهانه به میعاد‌گاه کشانده بودند؛ نه؟ همسر شهید حمید سیاه‌کالی را همسر شهید محمد اسلامی را هم .. چون به مقصد رسیدیم و سرعت پاهایم، پله های خانه را طی کرد؛ چشمانم آنچه میدید را باور نداشت و گوش‌هایم آنچه می‌شنید را .. حلقه در دستم برق می‌زد و رگی کنار شقیقه‌ام، نبض .. تیر مقصدش پاهای مصطفی نبود گلوله، میهمانِ خانه‌ام شده بود میهمانِ قلب‌اش ؛ میهمانِ قلب‌ام .. (:
Post #3588 214
و شب ها را با گریه بر پرچم سه رنگی که رو تابوت ها کشیده شده بود سحر کردیم.
Post #3582 89
حقیقتش را بخواهید من دیگر از این حکومت چند چیز را بیشتر قبول ندارم.
-او که در عین اقتدار،مظلومیتش من را یاد علی می‌انداخت.
-آرمانِ اویی که زیر پستش نوشته بود: «جامانده منم» و حالا جانماندنش و آنچه از او جامانده قلبم را میسوزاند،مخصوصا زنِ جوانش.
-ظلم و ستم آن بالانشین هایی که احتمالاً ابوذر زیاد از دست آنها با شکمِ سنگ بسته به بیابان ها رفته بود و حالا امروز جوانی و آینده ی ما میانِ یقه ی تا بالا بسته شده و کالابرگ های خفت بارشان و اتیکت قیمت میان قفسه ها گم میشود.
-آقا معلمی که نمیدانم آیا بالاخره تیر از میان بازو و پهلو اش در آمد یا درنیامد... هر چه بود ارثیه مادرش را با خودش به زیر لحد برد. همان که نرسید حلالیت بطلبد از بچه های حبیب خان چونکه پاهایش «سهواً» روی خوشه های عاقبت به خیرِ گردو رفته بود و چند گردو زیر پا له شده بود. مثلِ مایی که زیر داغ و درد این وطن «عمداً» له مان کردند و هیچ کس بابتش حلالیت نطلبید.
-و یک‌ چیز دیگر که همه ی باور من مانده..
ظلم به سر میرسد ای یار..
از او خبر میرسد ای یار...
Post #3581 80
چشم مخصوص تماشاست،اگر بگذارند.
و تماشای تو زیباست،اگر بگذارند.
Post #3580 82
بیداری‌ام چه دانی؟ ای خفته‌‌ای که شب‌ها
نَنْشَسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →