Post #3590
105
- فاطمیه . زمزمهی فریاد شلوغیها به پایان رسیده بود و آرامش نرمنرمک از لا به لای دیوار های شهر، سرک میکشید شهر اما بوی خون میداد بوی دود؛ عطر باروت .. ظاهراً در خانه بودم و باطناً نفس میکشیدم در کنارِ نفسهای مردی سبزپوش ؛ در میانهی آشوب .. چشم به در دوخته و حلقه…
به همسایه ها بگید:«همسرِ جوونم رفت»