حقیقتش را بخواهید من دیگر از این حکومت چند چیز را بیشتر قبول ندارم.
-او که در عین اقتدار،مظلومیتش من را یاد علی میانداخت.
-آرمانِ اویی که زیر پستش نوشته بود: «جامانده منم» و حالا جانماندنش و آنچه از او جامانده قلبم را میسوزاند،مخصوصا زنِ جوانش.
-ظلم و ستم آن بالانشین هایی که احتمالاً ابوذر زیاد از دست آنها با شکمِ سنگ بسته به بیابان ها رفته بود و حالا امروز جوانی و آینده ی ما میانِ یقه ی تا بالا بسته شده و کالابرگ های خفت بارشان و اتیکت قیمت میان قفسه ها گم میشود.
-آقا معلمی که نمیدانم آیا بالاخره تیر از میان بازو و پهلو اش در آمد یا درنیامد... هر چه بود ارثیه مادرش را با خودش به زیر لحد برد. همان که نرسید حلالیت بطلبد از بچه های حبیب خان چونکه پاهایش «سهواً» روی خوشه های عاقبت به خیرِ گردو رفته بود و چند گردو زیر پا له شده بود. مثلِ مایی که زیر داغ و درد این وطن «عمداً» له مان کردند و هیچ کس بابتش حلالیت نطلبید.
-و یک چیز دیگر که همه ی باور من مانده..
ظلم به سر میرسد ای یار..
از او خبر میرسد ای یار...
Post #3582
89



